اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۰:۳۷ ۱۹

بحث و تحصیل

علمای ظاهر گفته اند که ((رحمن )) و ((رحیم )) مشتق از ((رحمت )) هستند و در آنها عطوفت و رقت ماءخوذ است و از ابن عباس رضی الله عنه روایت شده که انهما اسمان رقیقان اءحدهما اءرق من الآخر : فالرحمن الرقیق و الرحیم العطوف علی عباده بالرزق و النعم (52) و چون عطوفت و رقت را انفعالی لازم است از این جهت در اطلاق آنها بر ذات مقدس تاءویل و توجیه قائل شده و آن را مجاز دانند .

و بعضی ها در منطق این نحو از اوصاف از قبیل خذالغایات واترک المبادی (53) قایل شده اند – که اطلاق اینها بر حق به لحاظ آثار و افعال است نه به لحاظ مبادی و اوصاف است پس ، معنی ((رحیم )) و ((رحمن )) در حق ، یعنی کسی که معامله رحمت می کند با بندگان بلکه معتزله جمیع اوصاف حق را چنین دانسته اند یا نزدیک به این و بنابراین اطلاق آنها بر حق نیز مجاز است و در هر صورت ، مجاز بودن بعید است ؛ خصوصا در ((رحمن )) که بنابراین امر عجیبی باید ملتزم شد و آن این است که این کلمه وضع شده برای معنایی که استعمال در آن جایز نیست و نمی شود ؛ و در حقیقت این مجاز بلاحقیقت است . تاءمل و اهل تحقیق در جواب این گونه اشکالات گفته اند الفاظ موضوع است از برای معانی عامه و حقایق مطلقه . پس بنابراین تقید به عطوفت و رقت داخل در موضوع له لفظ ((رحمت )) نیست و از اذهان عامیه این تقید تراشیده شده ، والا در اصل وضع دخالت ندارد و این مطلب به حسب ظاهر بعید از تحقیق است ، زیرا معلوم است که واضع نیز یکی از همین اشخاص معمولی بوده و معانی مجرده و حقایق مطلقه را در حین وضع در نظر نگرفته . بلی ، اگر واضح حق تعالی یا انبیا به وحی و الهام الهی از برای این مطلب وجهی است ؛ ولی آن نیز ثابت نیست بالجمله ، ظاهر این کلام مخدوش است ولی مقصود اهل تحقیق نیز معلوم نیست این ظاهر باشد بلکه ممکن است در

بیان این مطلب چنین گفت که واضع لغات گرچه در حین وضع معانی مطلقه مجرده را در نظر نگرفته است ولی آنچه که از الفاظ در ازای آن وضع شده همان معانی مجرده مطلقه است مثلا ، لفظ ((نور)) را که می خواسته وضع کند ، آنچه در نظر واضع از انوار می آمده اگرچه همین انوار حسیه عرضیه بوده – به واسطه آن که ماوراء این انوار را نمی فهمیده – ولی آنچه را که لفظ نور در ازای او واقع شده همان جهت نوریت نور بوده نه جهت اختلاط نور با ظلمت ؛ که اگر از او سؤ ال می کردند که این انوار عرضیه محدوده نور صرف نیستند بلکه نور مختلط به ظلمت و فتور است ، آیا لفظ نور در ازای همان جهت نوریت او است یا در ازای نوریت و ظلمانیت آن است ؟ بالضرره جواب آن بود که در مقابل همان جهت نوریت است و جهت ظلمت به هیچ وجه دخیل در موضوع له نیست . چنانچه همه می دانیم که واضع که لفظ ((نار)) را وضع کرده در حین وضع جز نارهای دنیایی در نظر او نبوده و آنچه اسباب انتقال او به این حقیقت شده همین نارهای دنیایی بوده و از نار آخرت و نارالله الموقده التی تطلع علی الافئده (54)غافل بوده – خصوصا اگر واضع غیر معتقد به عالم دیگر بوده – مع ذلک این وسیله انتقال اسباب تقیید در حقیقت نمی شود ، بلکه نار در ازای همان جهت ناریت واقع شده نه آن که می گوییم واضع خود تجرید کرده معانی را ، تا امر مستغرب بعیدی باشد ؛ بلکه می گوییم الفاظ در مقابل همان جهت معانی – بی تقیید به قید – واقع شده ؛ بنابراین ، هیچ جهت استبعادی در کار نیست ؛ و هرچه معنی از غرایب و اجانب خالی باشد ، به حقیقت نزدیکتر است و از شایبه مجازیت بعیدتر می باشد . مثلا ، کلمه ((نور)) که موضوع است از برای آن جهت ظاهریت بالذات و مظهریت للغیر ، گرچه اطلاق به این انوار عرضیه دنیاویه خالی از حقیقت نیست – زیرا که در اطلاق به آنها جهت محدودیت و اختلاط به ظلمت منظور نیست و همان ظهور ذاتی و مظهریت در نظر است – ولی اطلاق آن بر انوار ملکوتیه ، که ظهورشان کاملتر و به افق ذاتیت نزدیکتر است و مظهریتشان بیشتر است – کمیتا و کیفیتا – و اختلاطشان به ظلمت و نقص کمتر است ، به حقیقت نزدیک است ؛ و اطلاقش بر انوار جبروتیه به همین بیان نزدیکتر به حقیقت است ؛ و اطلاقش بر ذات مقدس حق جل و علا ، که نورالانوار و خالص از همه محض و خالص است بلکه توان گفت که اگر ((نور)) وضع شده باشد برای ((ظاهر بذاته و مظهر لغیره )) اطلاق آن مؤ یده و اصحاب معرفت مجاز است و فقط اطلاقش بر حق تعالی حقیقت است و همین طور ، جمیع الفاظی که برای معانی کمالیه یعنی اموری که از سنخ وجود کمال است ، موضوع است .

بنابراین ، می گوییم که در ((رحمن )) و ((رحیم )) و ((عطوفت )) و ((رؤ وف )) و امثال آنها یک جهت کمال و تمام است ، و یک جهت انفعال و نقص ؛ موضوع است و اما جهات انفعالیه که از لوازم نشئه و اجانب و غرایب حقیقت است که بعد از تنزل این حقایق در بقاع امکانیه و عوالم نازله دنیاویه با آنها متلازم و متشابک شده است – چون ظلمت که با نور در نشئه نازله مختلط گردیده – دخالتی در معنی موضوع له ندارد ، پس اطلاق آن بر موجودی که صرف جهت کمال را واجد و از جهات انفعال و نقص مبراست ، صرف حقیقت است و حقیقت صرف و این مطلب با این بیان علاوه بر آنکه با ذوق اهل معرفت نزدیک است ، با وجدان اهل ظاهر نیز متناسب است .

پس بنابراین ، معلوم شد که مطلق این نحو اوصاف کمال که از تنزل در بعض نشئات متلازم و مختلط با امری دیگر نشده اند – که ذات مقدس حق جلت عظمته از آن مبراست – اطلاقشان به حق تعالی مجاز نیست . والله الهادی .

قوله : الحمدالله یعنی ، جمیع انواع ستایشها مختص به ذات مقدس الوهیت است بدان ای عزیز که در تحت این کلمه شریفه سر توحید خاص بلکه اخص خواص است و اختصاص همه محامد از جمیع حامدان به حق تعالی ، به حسب برهان نزد اصحاب حکمت و ائمه فلسفه عالیه ، واضح آشکار است ؛ زیرا که به برهان پیوسته که تمام دار تحقق ظل منبسط و فیض مبسوط حضرت حق است و تمام نعم ظاهره و باطنه ، از هر منعم باشد به حسب ظاهر و در انظار عامه ، از حق تعالی جل و علا است و احدی از موجودات را شرکت در آن نیست ، حتی شرکت اعدادی نیز نزد اهل فلسفه عامیه است نه فلسفه عالیه ؛ پس چون حمد در مقابل نعمت و انعام و احسان است و منعمی جز حق در دار تحقق نیست ، جمیع محامد مختص او است و نیز جمال و جمیل جز جمال او و او نیست ، پس مدایح نیز به او رجوع کند .

و به بیان دیگر ، هر حمد و مدحی که از هر حامد و مادحی است ، در ازای آن جهت نعمت و کمال است ، و محل و مورد نعمت کمال که آن را تنقیص و تحدید نموده به هیچ وجه مدخلیت در ثنا و ستایش ندارد بلکه منافی و مضاد است ، پس جمیع محامد و مدایح به حظ ربوبیت ، که کمال و جمال است ، رجوع کند ، نه به حظ مخلوق که نقص و تحدید است .

و به بیان دیگر ، از فطرت‌های الهیه که جمیع خلق بر آن مفطورند ، ثنای کامل و شکر و حمد منعم است ، و نیز از فطرتهای الهیه تنفر از نقص و ناقص و منقص نعمت است ، و چون نعمت مطلقه خالصه از شوب هر نقصی و جمال و کمال تام تمام مبرا از هر نقصی مختص به حق است و دیگر موجودات نعم مطلقه همه مردم ثناجو و ستایش گوی ذات مقدس اویند و از دیگر موجودات متنفرند ، مگر آن وجودهایی که به حسب سیر در ممالک کمال و شهرهای عشق ، فانی در ذات ذوالجلال شدند ، که عشق و محبت به آنها و ثنا و ستایش آنها عین عشق به حق و ستایش اوست . ((حب خاصان خدا حب خداست )) .

تا این جا که ذکر شد نیز به حسب مقامات متوسطین است که در حجاب کثرت باز هستند و از جمیع مراتب شرک خفی و اخفی مبرا نشده و به کمال مراتب خواص و اخلاص نرسیده اند .

و اما به حسب عرفان اصحاب قلوب فانیه در بعض حالات خاصه ، جمیع نعم و تمام کمال و جمال و جلال صورت تجلی ذاتی است ، و جمیع محامد و مدایح به ذات مقدس حق تعالی مربوط است ؛ (بسمه تعالی و باید دانست که اختصاص جمیع محامد یا جنس حمد به احتمالین در الف و لام با سببیت فلسفی مضاد است هر چند سببیت به معنای دقیق آن باشد و جز با لسان قرآن و عرفان اولیاء علیهم صلوات الله توجیه نتوان کرد . )بلکه مدح و حمد از خود او به خود اوست ؛ چنانچه اشاره به این معنی است تعلق ((بسم الله )) به ((الحمدلله )).

و بدان که سالک الی الله و مجاهد فی سبیل الله نباید به حد علمی این معارف قناعت کند و تمام عمر را صرف استدلال که حجاب بلکه حجاب اعظم است کند ، چون که طی این مرحله با پای چوبین (55)بلکه با مرغ سلیمان (56) نیز نتوان کرد ؛ این وادی مقدسین است و این مرحله مرحله وارستگان تا خلع نعلین حب جاه و شرف و زن و فرزند نشود و القای عصای اعتماد و توجه به غیر از یمین نگردد ، به وادی مقدس که جایگاه مخلصان و منزلگاه مقدسان است قدم نتوان گذاشت . اگر سالک به حقایق اخلاص در این وادی قدم زد و پشت پا به کثرات و دنیا – که خیال اندر خیال است – زد ، اگر بقایایی از انانیت مانده باشد از عالم غیب از او دستگیری شود ، و به تجلیات الهیه جبل انیت او مندک شود و حال ((صعق )) و ((فنا)) برای او دست دهد و این مقامات در قلوب قاسیه ، که جز از دنیا و حظوظ آن خبری ندارند و جز به غرور شیطانی با چیز دیگر آشنا نیستند ، سخت ناهنجار آید و به بافته اوهام آن را نسبت دهند ؛ با آن که فنایی را که ما اکنون در طبیعت و دنیا داریم – که بکلی از تمام عوالم غیب که در هر جهت و حیثیت ظاهرتر از این عالمند ، بلکه از ذات و صفات ذات مقدس که ظهور مختص به ذات اوست غافل هستیم و برای اثبات آن عوالم و ذات مقدس حق جل و علا متشبث به ذیل برهان و استدلال می شویم – به مراتب غریب و عجیبتر است تا آن فنایی که اصحاب عرفان و سلوک ادعا می کنند .

حیرت اندر حیرت آید زین قصص      بی هشی خاصگان اندر اخس (57) .

اگر ((اخص )) با صاد باشد این قدر حیرت ندارد ، زیرا که فنای ناقص در کامل امر طبیعی و موافق سنت الهیه است ؛ پس ، این حیرت در جایی است که ((اخس )) به سین باشد ؛ چنانچه الآن برای تمام ماها این بی هوشی و فنا متحقق است ، و چنان گوش و چشم ما در طبیعت منغمر و فانی است که از غلغله های عالم غیب بی خبریم .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar
wpDiscuz