اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۱:۲۲ ۲۰

جسله اوّل

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

تقاضا شده بود که من یکی ، دو مرتبه راجع به تفسیر بعضی آیات شریفه قرآن مطالبی عرض کنم . تفسیر قرآن یک مساءله ای نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند بلکه علمای طراز اول هم که در طول تاریخ اسلام ، چه از عامه و چه از خاصه ، در این باب کتابهای زیاد نوشته اند – البته مساعی آنها مشکور است -لکن هر کدام روی آن تخصص و فنی که داشته است یک پرده ای از پرده های قرآن کریم را تفسیر کرده است آن هم به طور کامل معلوم نیست بوده (باشد) مثلا عرفایی که در طول تاریخ این

چندین قرن آمده اند و تفسیر کرده اند ، نظیر محیی الدین (142) در بعضی از کتابهایش ، عبدالرزاق کاشانی (143) در تاءویلات ، ملاسلطانعلی (144) در تفسیر ، اینهایی که طریقه شان معارف بوده ، است بعضی شان در آن فنی که داشته اند خوب نوشته اند ؛ لکن قرآن عبارت از آن نیست که آن هانوشته اند آن ، بعضی از اوراق قرآن و پرده های قرآن است یا مثلا طنطاوی (145) و امثال او ، و همین طور قطب (146) هم ، به یک ترتیب دیگری تفسیر کرده اند که باز هم غیر تفسیر قرآن است به همه معانی ؛ آن هم یک پرده ای است و بسیاری از مفسرین که از این دو طایفه نبودند تفاسیری دارند ، مثل مجمع البیان (147) ما ، که تفسیر خوبی است و جامع بین اقوال عامه و خاصه است و سایر تفسیرهایی که نوشته شده است ، اینها هم همین طور قرآن یک کتابی نیست که بتوانیم ما یا کس دیگری یک تفسیر جامعی آن طور که (سزاوار است بر آن ) بنویسد . علوم قرآن یک علوم دیگری است ماورای آنچه ما می فهمیم ما یک صورتی ، یک پرده ای از پرده های کتاب خدا را می فهمیم ، و باقیش محتاج به تفسیر اهل عصمت است که معلم به تعلیمات رسول الله بوده اند .

در این اواخر هم یک اشخاصی پیدا شده اند که اصلا اهل تفسیر نیستد ، اینها خواسته اند مقاصدی (را) که خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهند حتی یک طایفه ای از چپیها

و کمونیستها هم به قرآن تمسک می کنند ، برای همان مقصدی که دارند اینها اصلا به تفسیر کار ندارند ، به قرآن هم کار ندارند ، اینها مقصد خودشان را می خواهند به خورد جوانهای ما بدهند ، به اسم این که این اسلام است .

و لهذا آن چه من عرض می کنم این است که اشخاصی که رشد علمی زیاد پیدا نکرده اند جوانهایی که در این مسائل و در مسائل اسلامی وارد نیستند ، کسانی که اطلاع از اسلام ندارند ، نباید اینها در تفسیر قرآن وارد بشوند و اگر روی مقاصدی آنها وارد شدند ، نباید جوانهای ما به آن تفاسیر اعتنا کنند و از چیزهایی که ممنوع است در اسلام ((تفسیر به راءی )) است (148) که هر کسی آرای خودش را تطبیق کند بر آیاتی از قرآن ، و قرآن را به آن راءی خودش تفسیر و تاءویل کند و یک کسی مثلا اهل معانی روحیه است ، هر چه از قرآن (به ) دستش می آید تاءویل کند و برگرداند به آن چیزی که راءی اوست . ما باید ، از همه این جهات احتراز کنیم و لهذا دست ما در باب قرآن بسته است میدان چنان باز نیست که انسان هرچه به نظرش آمد بخواهد نسبت بدهد که قرآن این است ، این را می گوید .

و اگر چنانچه من چند کلمه ای راجع به بعضی آیات قرآن کریم عرض کردم ، نسبت نمی دهم که مقصود این است ؛ من به طور احتمال صحبت می کنم نه به طور جزم . نخواهم گفت که خیر ، مقصود این است و غیر از این نیست . لهذا برای خاطر این که بعضی از آقایان گفته بودند که چند کلمه ای راجع به این مسائل بحث بشود ، من بنا دارم چند روز در هر هفته ، و هر بار در یک مدت محدودی (درباره ) یک سوره (از) اول قرآن و یک سوره هم از سوره های آخر قرآن ، یک صحبت مختصری (بکنم ) . چون وقت تفصیل برای من نیست و برای دیگران هم نیست به طور اختصار بعضی از آیات شریفه را عرض می کنم و باز هم تکرار می کنم که این ، تفسیر جزمی ، که مقصود این است (و)جز این نیست که تفسیر به راءی بشود نیست ، آن چه به نظر خودمان می فهمیم به طور احتمال نسبت می دهیم .

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمدالله رب العالمین

محتمل است که در تمام سوره های قرآن این ((بسم الله ))ها متعلق باشد به آیاتی که بعد می آید ؛ چون گفته شده است که این ((بسم الله )) به یک معنای مقدری متعلق است (149) . لکن بیشتر به نظر انسان می آید که این ((بسم الله ))ها متعلق باشد به خود سوره ، مثلا در سوره حمد بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدلله : به اسم خدای تبارک و تعالی حمد برای اوست .

اسم علامت است این که بشر برای اشخاص و برای همه چیز یک اسمی گذاشته است نامگذاری کرده است ، برای این است که این علامت ، یک شناسایی اسمی باشد ،

زید را آدم بفهمد کی هست . اسمای خدا هم علامتهای ذات مقدس اوست و آن قدری که بشر می تواند از ذات مقدس حق تعالی اطلاع ناقص پیدا کند از اسمای حق است خود ذات مقدس حق تعالی یک موجودی است که دست انسان از او کوتاه است . حتی دست خاتم النبیین که اعلم و اشرف بشر است ، از آن مرتبه ذات کوتاه است آن مرتبه ذات را کسی نمی شناسد غیر از خود ذات مقدس (150) آن چیزی که بشر می تواند به آن دسترسی پیدا کند اسماءالله است ، که این اسماءالله هم مراتبی دارد ، بعضی از مراتبش را ما هم می توانیم بفهمیم ، و بعضی از مراتبش را اولیای خدا و پیغمبر اکرم (ص ) و کسانی که معلم به تعلیم او هستند می توانند ادراک کنند .

همه عالم اسم الله اند ؛ تمام عالم چون اسم نشانه است ؛ همه موجوداتی که در عالم هستند نشانه ذات مقدس حق تعالی هستند منتها نشانه بودنش را بعضیها می توانند به عمقش برسند ، که این چطور نشانه است ؛ و بعضی هم به طور اجمال می توانند بفهمند که نشانه است . آن که به طور اجمال است این است که موجود خودبخود وجود پیدا نمی کند . این مساءله واضح است در عقل ؛ و عقل هر بشری به حسب فطرت این را می فهمد که موجودی که ممکن است باشد ، ممکن است نباشد ، این ممکنی که هم ممکن است باشد هم ممکن است نباشد این خودبخودی وجود پیدا نمی کند . این باید منتهی بشود به یک موجودی که بالذات موجود است ، یعنی قابل سلب نیست وجود از او ، ازلی است موجوداتی که می شود موجود باشند و می شود هم موجود نباشند ، اینها خودبخود وجود پیدا نمی کنند محتاج به این هستند که از خارج یک کسی آنها را ایجاد کند .

اگر فرض بکنیم این فضایی که وهمی است -اگر هیچ نباشد ، یک فضای وهمی است ، واقعیتی ندارد – ما اگر فرض کنیم که یک فضایی هست و این فضا هم همیشگی است ، این فضا که فقط فضاست نمی شود که بیخود متبدل شود این فضا به یک موجودی ، یا موجودی در او بدون علت پیدا بشود . آن هایی که می گویند : از اول در دنیا یک فضای نامتناهی بوده است – علی رغم اشکالی که در نامتناهی هست -(151) و بعد هم یک هوایی ، بخاری پیدا شده است ، آن وقت به دنبال آن از این موجود چیز دیگری پیدا شده است آن وقت به دنبال آن از این موجود چیز دیگری پیدا شده است ، این برخلاف ضرورت عقل است که یک چیزی خودش (بی دلیل )یک چیز دیگری بشود ، بدون این که یک علتی از خارج درکار باشد یک چیزی به خودی خود یک چیز دیگری نمی شود ، یک علت خارجی می خواهد که آب مثلا یخ ببندد ، یا آب جوش بیاید . اگر آب نه (در) سرمای آن درجه (زیر صفر)و نه گرمای آن درجه (100)باشد ، ابد هم همین آب است ؛ اگر هم بگندد ، یک علت خارجی دارد ، یک چیز خارجی باید آن را بگنداند . و لهذا این اجمالی که هر معلولی محتاج به علت است و هر ممکنی محتاج به یک علتی است ، جزء واضحات عقول است ، که هر کسی مساءله را تاءمل و تصور بکند تصدیقش هم می کند ، که (محال است ) یک چیزی که می شود باشد و می شود نباشد ، بی خودی بشود ، یا بی خودی نباشد . نبودن از باب این که چیزی نیست تا باشد .

آن دیگر علت نمی خواهد ؛ اما یک چیز ممکن که نیست بیخودی بشود هست (امتناع )این از ضروریات عقول است .

این مقداری که همه موجودات عالم اسم خدا هستند ، این یک مقدار اجمالی است که همه عقول این را می توانند بفهمند ، و همه عالم را اسماءالله بدانند و اما آن معنانی واقعی مطلب که این جا مساءله اسم گذاری نیست ، مثل این که ما (اگر)بخواهیم یک چیزی را بفهمانیم به غیر ، اسم برای آن می گذاریم ، می گوییم ((چراغ )) یا ((اتومبیل )) یا ((انسان )) ((زید)) این واقعیتی است که یک موجود غیرمتناهی در همه اوصاف کمال ، یک موجودی که در تمام اوصاف کمال غیرمتناهی است حد ندارد ، موجود لاحد است ممکن نیست – اگر موجود حد داشته باشد ((ممکن )) است – موجود است و هیچ حدی در موجودیتش نیست ، این به ضرورت عقل باید دارای همه کمالات باشد برای این که اگر فاقد یک کمالی باشد محدود می شود ؛ محدود که شد ممکن است فرق مابین ممکن و واجب این است که واجب غیرمتناهی است در همه چیز موجود مطلق است و ممکن موجود محدود است . اگر بنا باشد تمام اوصاف کمال به طور لامتناهی به طور غیر محدود نباشد ، در او ، متبدل می شود(به ممکن ) آن که ما خیال کردیم واجب بوده ، واجب نبوده ممکن بوده یک چنین موجودی که مبداء یک ایجاد می شود ، و مبداء یک وجود می شود ، تمام آن موجوداتی که به مبداءیت او وجود پیدا می کنند ، اینها مستجمع همان اوصاف هستند به طریق نقص . منتها مراتب دارد : یک مرتبه اعلی است که در آن همه اوصاف حق تعالی هست ، منتها به اندازه ای که امکان دارد ، به اندازه ای که می شود یک موجودی واجد باشد ، آن ((اسم اعظم )) است . ((اسم اعظم )) عبارت از آن اسمی است و آن علامتی است که واجد همه کمالات حق تعالی است به طور ناقص و به طور ناقص یعنی نقص امکانی و واجد همه کمالات الهی است ، نسبت به سایر موجودات ، به طور کامل . این موجوداتی که دنبال آن اسم اعظم می آیند اینها هم واجد همان کمالات هستند ، منتها به اندازه سعه هستی خودشان به اندازه سعه وجودی خودشان ، تا برسد به همین موجودات مادی .

این موجودات مادی را که ما خیال می کنیم قدرت ، علم و هیچ یک از کمالات را ندارند ، این طور نیست ما در حجاب هستیم که نمی توانیم ادراک کنیم . همین موجودات پایین هم که از انسان پایینترند ، و از حیوان پایینترند و موجودات ناقص هستند ، در آن ها هم همه آن کمالات منعکس است ، منتها به اندازه وجودی خودشان . حتی اداک هم دارند ؛ همان ادراکی که در انسان هست در آن ها هم هست : ان من شی ء الا یسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم (152) بعضی از باب این که نمی دانستند می شود یک موجود ناقص هم ادراک داشته باشد ، آن را حمل کرده بودند به این که این تسبیح تکوینی است ؛ (153) و حال آن که آیه غیر از این را می گوید تسبیح تکوینی را ما می دانیم که یعنی اینها موجوداتی هستند و علتی هم دارند . خیر مساءله این نیست ، تسبیح می کنند .

در روایات تسبیح بعضی از موجودات را هم ذکر کرده اند که چیست (154) در قضیه تسبیح آن سنگریزه ای که در دست رسول الله (ص ) بوده (آنها)شنیدند که چه می گوید تسبیحی است که گوش من و شما اجنبی از اوست نطق است ؛ حرف است ؛ لغت است ، اما نه به لغت ما ، نه نطقش نطق ما است اما ادراک است ، منتها ادارک به اندازه سعه وجودی خودش لعل بعضی از مراتب عالیه ، مثلا از باب این که خودشان را می بینند که سرچشمه همه ادراکات هستند ، بگوینده موجودات دیگر (ادارک )ندارند ؛ البته آن مرتبه موجودات را ، ما هم محجوبیم و چون محجوبیم ، مطلع نیستیم ، و چون مطلع نیستیم خیال می کنیم (چیزی ) در کار نیست .

خیلی چیزها را انسان خیال می کند نیست و هست ، من و شما از آن اجنبی هستیم الان هم میگویند یک چیزهایی معلوم شده است ، مثلا در نباتات که سابق همه می گفتند اینها مرده هستند ، حالا می گویند که با آنتنهایی که هست از ریشه های درخت که در آب جوش هست صدای هیاهو(می شنوند) حالا این راست باشد یا دروغ نمی دانم ؛ لکن عالم پر هیاهو است تمام عالم زنده است ، همه هم اسم الله هستند همه چیز اسم خداست . شما خودتان از اسماءالله هستید زبانتان هم از اسماءالله است ، دستتان هم از اسماءالله است به اسم الله ((الحمدلله )) حمد هم که می کنید اسم الله است زبان شما که حرکت می کند اسم الله هست ، از این جا پا می شوید ، می روید به منزلتان با اسم الله می روید . نمی توانید تفکیک کنید خود شما اسم الله هستید ، حرکات قلبتان هم اسم الله است حرکات نبضتان هم اسم الله هست ، این بادهایی که وزیده می شود همه اسم الله اند . از این جهت آیه شریفه محتملا می خواهد همین معنا را بفرماید در بسیاری از آیای دیگر هم هست باسم الله کذا . . . ، صحبت از اسم الله است و همه چیز اسم الله است ، یعنی حق است و اسماءالله همه چیز اوست . اسم در مسمای خود فانی است ما خیال می کنیم که خودمان یک استقلالی داریم ، یک چیزی هستیم . لکن این طور نیست ، اگر آنی ، آن شعاع وجود که موجودات را با آن شعاع ، با آن اراده ، با آن تجلی موجود فرموده ، اگر آنی آن تجلی برداشته بشود تمام موجودات لاشی ءاند برمی گردند به حالت اولشان برای آن که ادامه موجودیت همه به همان تجلی اوست . با تجلی حق تعالی همه عالم وجود پیدا کرده است ، و ان تجلی و نور اصل حقیقت وجود است ؛ یعنی اسم الله است . الله نورالسموات والارض (155) . نور سماوات و ارض خداست ، یعنی جلوه خداست . هرچیز که یک تحققی دارد این نور است ، ظهوری دارد این نور است ، ما به این نور می گوییم برای این که یک ظهوری دارد ؛ انسان هم ظاهر است ؛ نور است حیوانات هم همین طور ، نورند . همه موجودات نورند ، و همه هم نور ((الله )) هستند .

الله نور السموات و الارض یعنی وجود سموات و ارض که عبارت از نور است از خداست . و آن قدر فانی در اوست که الله نورالسموات ، نه این که الله نور السموات (156) ، این یک نحوه جدایی می فهماند . الله نورالسموات و الارض یعنی هیچ موجودی در عالم نداریم که یک نحوه استقلالی داشته باشد . استقلال معنایش این است که از مکان خارج بشود و به حد وجوب برسد ، موجودی غیر از حق تعالی نیست از این جهت که می فرماید : به اسم الله ((الحمدالله )) به اسم الله ((قل هوالله احد)) با اسم الله ((قل )) نه این است که مقصود محتملا این طوری است : با ((اسم الله )) بگو ، یعنی گفتنت هم با ((اسم الله )) است . یسبح له ما فی السموات والارض (157) نه ((من فی السموات و الارض ))(158) هر چیز (که ) در زمین و آسمان است تسبیح می کند با اسم خدا که جلوه اوست ، و همه موجودات به این جلوه متحققند و همه حرکات حرکاتی است که از همان جلوه هست تمام چیزهایی که در عالم واقع می شود از همان جلوه هست و چون همه امور همه چیزها از اوست و به او برمی گردد و هیچ موجودی از خودش ندارد ، خودی در کار نیست که کسی که بایستد و بگوید : من خودم هم یک چیزی دارم ، یعنی مقابل مبداء نور ، خودم هم یک چیزی دارم که از خودم هست آن وقت هم که داری باز از خودت نیست ، آن وقت هم که چشم داری باز این چشم از خودت نیست این چشمی است که به جلوه او وجود پیدا کرده .

پس حمدی که می کنیم و حمدی که می کنند و ثنایی که میکنند و ثنایی که می کنیم با اسم الله است به سبب اسم الله است و این هم فرموده است : بسم الله .

الله یک جلوه جامع است ، یک جلوه ای از حق تعالی است که جامع همه جلوه ها است ، رحمان و رحیم از جلوه های این جلوه است .

((الله )) جلوه حق تعالی است و رحمان و رحیم از جلوه های این جلوه است . ((رحمان )) با رحمت و با رحمانیت همه موجودات را ایجاد کرده (است ) ، این رحمت است . اصلا وجود رحمت است ؛ حتی آن وجودی که به موجودات شریر هم اعطا شده باز رحمت است ، رحمت واسعه ای که همه موجودات در زیر پوشش (آن )هست یعنی همه موجودات عین رحمت هستند ، خودشان رحمتند .

و ((الله )) باسم الله همان جلوه ای است که جلوه به تمام معنی است مقامی است که جلوه را به تمام معنی می تواند بروز بدهد . اسم جامع است یک اسمی است که باز جلوه است ؛ خود ذات حق تعالی اسم ندارد : ((لااسم له ولارسم )) اسم الله و اسم رحمان و اسم رحیم همه کمالات است ، به مرتبه ظهور رحمان ، و رحیمتش را ذکر فرموده است از باب این که رحمت است و رحمانیت است و رحیمیت است ؛ و این دو است ، رحمت بالذات است ؛ و رحمانیت و رحیمیت بالذات است ، آنهای دیگر تبعی است پس به اسم الله و رحمان و هر حمد و هر ستایشی که باشد ، به او واقع می شود ، برای اوست . آدم خیال می کند غذایی را که می خورد تعریف می کند که چه غذایی لذیذی بود! این حمد خداست خود آدم نمی داند (یا می گوید) چه آدم خوبی است ! چه فیلسوف و دانشمندی است ! این ثنا برای خداست ، خود آدم نمی داند این را . برای چه ؟ برای این که آن فیلسوف و دانشمند از خودش هیچ ندارد ، هر چه هست جلوه اوست . آنچه هم که ادراک کرده با عقلی ادراک کرده که جلوه اوست ، خود ادراک جلوه اوست ، خود مدرک جلوه اوست ، همه چیز از اوست . آدم خیال می کند مثلا از این فرش دارد تعریف می کند(یا) از این آدم دارد تعریف می کند ؛ هیچ حمدی برای غیر خدا واقع نمی شود . هیچ ستایشی برای غیر خدا واقع نمی شود ، برای این که شما هر کس را ستایش کنید (به این دلیل ) که یک چیزی در او هست ستایشش می کنید ، عدم را هیچ وقت ستایش نمی کنید ، یک چیزی در او هست که ستایش (می کنید ) ، هر چه هست از اوست ، هر چه ستایش بکنید ستایش اوست ، هر چه حمد و ثنا بگویید مال اوست .

((الحمد)) یعنی همه حمدها ، هر چه حمد هست ، حقیقت حمد مال اوست . ما خیال می کنیم که داریم زید را تعریف می کنیم ، عمر و را تعریف می کنیم ما خیال می کنیم که داریم از این نور شمش ، از این نور قمر تعریف می کنیم ، از باب این که نمی دانیم . از واقعیت چون محجوبیم خیال می کنیم داریم این را تعریف می کنیم لکن پرده وقتی برداشته می شود می بینیم نه ، همه تعریفها مال اوست ، برای این جلوه اوست که شما از او تعریف می کنید .

الله نورالسموات و الارض ، هر خوبی هست از اوست ، تمام کمالات از اوست ، از اوست یعنی این که همان جلوه است .

با یک جلوه ای همه عالم موجوده شده ، و ما گمان می کنیم که خودمان داریم عمل می کنیم و ما رمیت اذرمیت ولکن الله رمی (159) . ((رمیت و ما رمیت )) از باب این که جلوه است رمی هم (مستند)به آن جلوه است لکن ((ان الله رمی )) آنهایی که با تو بیعت کردند با خدا بیعت کردند(160) . این دست هم جلوه خداست ، منتها ما محجوب هستیم و نمی دانیم قصد چیست و همه محجوب هستیم الا آن کسی که به تعلیم خدا معلم است و آن کسانی که به تعلیم او معلم هستند .

روی این (مبنا) که عرض میکنم می شود احتمال داد که این ((بسم الله )) متعلق به ((الحمد)) باشد ، یعنی به اسم خدا همه حمدها ، همه ثناها مال اوست . جلوه خداست ؛ جلوه خداست که همه ثناها را به خودش جذب می کند و هیچ ثنایی به غیر واقع نمی شود ، نمی توانید شما غیر را ثنا بکنید ، هر چه بخواهید غیر را ثنا بکنید ، ثنا به او واقع می شود . هر چه خودتان خیال کنید غیر است ، (اوست )نمی دانید شما هرچه به خود فشار بیاورید که نه ، می خواهم از غیر خدا یک حرفی بزنم ، غیر خدا حرفی نیست ، در کار ؛ هرچه بگویید از اوست . نقایص از او نیست چیزهایی که وجود پیدا می کنند یک جهت وجودی دارند ، یک جهت ناقص دارند ، جهت وجودی نور است ، اینش مال اوست ، نقص مال او نیست ؛ نقیصه ها از او نیست ، ((لا))ها واقع نمی شود ، همیشه تعریفها برای ((آری )) واقع می شود ، برای وجود واقع می شود ، برای هستی واقع میشود ، برای کمال واقع می شود و ((کمال )) در عالم وجود ندارد الا یک کمال ، و آن کمال الله است ؛ ((جمال )) هم جمال الله است .

ما باید این را بفهمیم و بفهمانیم به قلبمان . اگر همین یک کلمه را قلبمان بفهمد ، نه همان گفتار باشد ، گفتارش آسان است ، به قلب رساندن و این موجود قابل فهم را فهماندن ، این مشکل است که قلب هم باورش بیاید . یک وقت آدم (به لفظ) می گوید که جهنمی هست ، و بهشتی هست ؛ گاهی اعتقاد هم دارد ؛ اما باور کردن غیر اعتقاد علمی است برهان هم بر او قائم شده ، اما باور آمدن مسئله دیگری است . عصمت که در انبیا هست دنبال باور است . باورش وقتی که آمد ممکن نیست تخلف بکند . شما اگر باورتان آمد که یک آدمی شمشیرش را کشیده است ، که اگر کلمه ای برخلاف او بگویید گردن شما را می زند ، نسبت به این امر معصوم می شوید ، یعنی دیگر امکان ندارد از شما صادر بشود ، برای این که شما خودتان را می خواهید . آن کسی که باورش آمده وقتی که یک کلمه غیبت بکند در آن جا زبان انسان به یک صورتی درمی آید که همان طوری که از این جا این زبان را دراز کرده در مکه مثلا ، کسی را غیبت کرده در آن جا ظهور پیدا می کند : یک زبان از این جا تا آن جا که ((یطاءه ) (آن را پایمال می کنند) این جمعیتی که در آن جا موجودند اگر کسی باورش بیاید که غیبت ادام کلاب النار(161) است : کسی که غیبت بکند کلبهای آتش او را می بلعند – نه بلعیدنی که موجود بشود و تمام بشود(162)بلعیدنی که او هست و می بلعندش ، آن جا هم که می ورد می بلعندش – اگر آدم باورش بیاید غیبت نمی کند . این که ما خدای ناخواسته یک وقت غیبت می کنیم برای این (است )که آن جا را باورمان نیامده است .

آدمی که باورش بیاید که تمام کارهایی که در این جا انجام می دهد در آن عالم یک صورتی دارد ، اگر خوب است صورت خوب ، و اگر بد است صورت بد ، حساب در کار هست (163) حالا تفصیل قضیه لزومی ندارد – اما این معنا که هر کاری حساب دارد اگر چنانچه غیبت بکند آن جا محاسبه هست ، جهنم هست ، اگر اذیت کند مؤ منین را جهنم است آن جا و اگر خیرات و مبرات داشته باشد بهشت است در آن جا ، کسی که باورش آمده باشد این را (عمل هم می کند) نه این که همان کتاب خوانده باشد و عقلش ادراک کرده باشد بین ادراک عقلی و باور نفسانی و قلبی خیلی فاصله هست .

بسیاری وقتها انسان عقلا یک چیزی را ادراک می کند لکن چون باورش نیامده تبعیت نمی کند ؛ آن وقتی که باورش بیاید تبعیت می کند ((ایمان )) عبارت از این باور است . علم به پیغمبر فایده ندارد ، ایمان به پیغمبر فایده دارد . برهان اقامه کردن بر وجود خدای تبارک و تعالی کافی نیست ، ایمان باید بیاورد انسان ؛ قلب را باور بیاورد و خاضعش کند برای او . اگر ایمان آمد همه چیز دنبالش است .

اگر انسان باورش آمد که یک مبدئی برای این عالم هست ، و یک بازخواستی برای انسان هست در یک مرحله بعد ، مردن فنا نیست ، مردن انتقال از یک نقص به کمال است ؛ اگر این را باورش بیاید ، این انسان را نگه می دارد از همه چیزها ، از همه لغزشها (مهم ) این است که این باور چطور بیاید؟

این آیه شریفه که می فرماید که به اسم الله ((الحمدلله )) من یک جهتش را عرض می کنم – و من نه این که به جزم می گویم : این است ، محتملات است – اگر آدم باورش بیاید که تمام محامد از اوست دیگر در دلش شرک واقع نمی شود ، دیگر برای هر کس حمد کند جلوه خدا را (حمد کرده است )اگر یک قصیده ای برای حضرت امیر می گوید می فهمد که این برای خداست ، برای این که او جلوه بزرگ خداست ، چون جلوه بزرگ خداست مدح او مدح خداست مدح جلوه است .

اگر آدم باورش بیاید که همه محامد محال اوست ، خودش را کنار می گذارد .

این که می بیند این قدر آدم داد ((لمن الملک )) می زند ، این قدر غرور پیدا می کند ، برای این است که نمی شناسد خودش را من عرف نفسه فقد عرف ربه (164) .

نمی داند خودش هیچ است ، اگر این را بفهمد و باورش بیاید که هیچ نیست ، هرچه هست اوست ، اگر ، ((هیچ نیست )) خودش را باورش بیاید ، ((عرف ربه )) پروردگارش را می شناسد .

عمده این است که ما نمی شناسیم نه خودمان را می شناسیم ، نه خدایمان را می شناسیم ، نه ایمان به خودمان داریم نه ایمان به خدا داریم ، نه باورمان آمده است که خودمان (چیزی ) نیستیم و نه باورمان آمده است که همه چیز اوست ، وقتی این باور در کار نبود ، هرچه برهان بر آن اقامه بشود فایده ندارد ، باز هم آن انانیت نفسی در کار هست ، و این که من چه ، شما چه ! این همه ادعاهای پوچ برای ریاستها و برای امثال ذلک ، برای وجود انانیت است ، انانیت وقتی که باشد ، انسان خودش را می بیند .

همه بلاهایی که سر انسان می آید از این حب نفس است (از این ) که آدم خودش را دوست دارد . در صورتی که اگر ادراک کند و واقعیت مطلب را وجدان کند ، نفس خودش چیزی نیست ، مال غیر است ؛ حب غیر است . منتها به غلط اسمش را ((حب نفس )) گذاشته اند .

این غلط انسان را خراب می کند تمام گرفتاریهایی که برای همه ما هست ، برای این حب جاه و حب نفس است . حب جاه است که انسان را به کشتن میدهد ، انسان را فنا می دهد ، انسان را به جهنم می برد . راءس همه خطیئه ها همین است : راءس کل خطیئه (165) همین حب جاه و حب نفس است . همه خطاها از این جا بروز می کند انسان چون خود را می بیند و خودخواه است همه چیز را برای خودش می خواهد و هرکس مانع او بشود – ولو به توهمش – با او دشمن می شود و هرچه را که می خواهد چون برای خودش می خواهد ، حدود دیگر قائل نیست ، از این جهت مبداء همه گرفتاریها می شود .

وجدان این که کتاب خدا ابتدا کرده به یک مطلبی که همه مسائل را به ما حالی کند – به حسب احتمال – تمام مسائل از این جا حالی می شود وقتی فرمود : الحمدلله نمی خواهد بگوید : بعضی از حمدها مال خداست ، وقتی بگوید : او قادر است لیکن (وقتی ) شما را حمد می کنم برای خدا نیست . می گوید : (همه ) اینها مال خداست همه حمدها مال خداست .

وقتی فرمود : الحمدلله ، یعنی تمام اقسام حمد و تمام حیثیت (166) حمد از خداست ، مال اوست ، شما خیال می کنید دارید دیگری را حمد می کنید ، همین جا پرده را از روی همه مسائل برمی دارد . همین یک آیه شریفه را اگر آدم باورش بیاید – اشکال سر بارو است – اگر انسان باورش بیاید که همه حمدها مال اوست ، همین یک کلمه اگر باور آمد ، تمام شرکها از قلب انسان می ریزد . آن که می گوید که من از اول تا آخر عمر هیچ شرک نیاورده ام ، برای این است که این را وجدان کرده ، واجد این مساءله است ، این را به حسب وجدانش یافته است . بافته نیست ، یافته است . براهین این قدر نمی تواند هنر داشته باشد ؛ خوب است ، نمی گویم برهان خوب نیست ، برهان باید باشد ، اما برهان وسیله است . برهان وسیله این است که شما به حسب عقلتان یک مساءله ای را ادراک کنید و با مجاهده ایمان به آن بیاورید .

فلسفه وسیله است ، خودش مطلوب نیست . وسیله است برای این که شما مسائل را ، معارف را با برهان به عقلتان برسانید . هنرش همین قدر است . ((پای استدلالیان چوبین بود)) مقصود همین است که چوب است ، پای چوبی است . آن که انسان را می تواند راه ببرد ، انسان حقیقتا با آن می تواند راه برود ، عبارت از آن پایی است که انسان ( با آن ) جلوه خدا را ببیند ، عبارت از آن ایمانی است که در قلب (وارد) می شود ، و وجدان ذوقی است که انسان می کند ، و ایمان می آورد . این هم یک مرتبه است و مرتبه بالاتر هم دارد .

و امیدوارم که ان شاءالله ما فقط قرآن نخوانیم و تفسیر نخوانیم ، و باورمان بیاید مسائل ، و هر کلمه ای که از قرآن می خوانیم به طور باور (باشد قرآن ) کتابی است که می خواهد آدم درست کند می خواهد یک موجودی را بسازد. یک موجودی را که خودش ایجاد کرده است و با اسم اعظم ایجاد کرده ، با ((الله )) می خواهد از این مرتبه ناقصی که هست او را برساند به آن مرتبه ای که لایق اوست و قرآن برای این آمده است همه انبیاء هم برای این آمده اند ، همه انبیاء آمده اند برای این که دست انسان را بگیرند و از این چاه عمیقی که در آن افتاده است – آن چاهی که از همه عمیقتر است چاه نفسانیت انسان است – درآورند و جلوه حق را به او نشان بدهند ، تا این که همه چیز را نسیان کند و خداوند ان شاءالله نصیب همه ما بکند .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar
wpDiscuz