اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۱:۲۶ ۲۰

جلسه دوّم

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمدالله رب العالمین

کلام در این بود که این بسم الله جار و مجرور ، به چه متعلق است ؟ ما عرض کردیم یکی از احتمالات این است که ((بسم الله ))ای که در هر سوره ای هست ، متعلق باشد به خود آن سوره ، به آن چیزی که در آن سوره مناسب است . مثل سوره حمد که بسم الله الرحمن الرحیم . الحمدلله ، این حمد به اسم الله (واقع می شود) .

روی این زمینه که احتمال (دارد) هر ((بسم الله )) در هر سوره ای معنایش غیر ((بسم الله )) سوره دیگر (باشد) هر سوره ای که ((بسم الله )) دارد و متعلق به آن چیز مناسب در آن سوره است ؛ این با ((بسم الله )) دیگری که در سوره دیگر است ؛ فرق می کند .

حال که بنابراین شد که ((بسم الله )) مثلا در سوره حمد متعلق به ((حمد)) باید دید آن چه اسمی است که حمد به آن واقع می شود؟ آن چه اسمی است که ظهور از برای حق است و حمد به آن اسم واقع می شود و در سوره دیگر مثلا ((قل هو الله )) آن اسمی است که با ((الله احد)) و ((هوالله احد)) مناسب است . در فقه هم این مساءله هست که اگر چنانچه یک ((بسم الله )) را برای یک سوره ای گفتند ، بخواهند یک سوره دیگر بخوانند کافی نیست (167) باید ((بسم الله )) را دوباره بگویند . این هم مناسب با همین معناست که این ((بسم الله )) با آن ((بسم الله )) فرق می کند . اگر ((بسم الله )) این سوره و آن سوره دیگر با هم تفاوتی ندارند ، چنانچه بعضی می گویند ((بسم الله )) اصلا جزو سوره نیست ، الا در حمد ، و من باب تبرک ذکر شده است ؛ و این صحیح هم نیست (168) حالا در این صورت که ((بسم الله )) در حمد متعلق به معنای ((حمد)) باشد یک احتمال این بود که ((الحمد)) تمام مصادیق حمد باشد ؛ حمد از هر حامدی ، هر حامدی که حمد می گوید این به اسم الله حمد می گوید یعنی گوینده خودش اسم است و همه اعضا و جوارحش هم از اسما هستند ؛ و حمد که از انسان واقع می شود به اعتبار این که او اسم است حمد به اسم خدا واقع می شود . شما هم که اسم دیگری هستید ؛ زید هم یک اسم دیگر است . اینها هر کدام اسمای خدا هستند ؛ یعنی مظاهر اسماء ، این جهت را توجه کنید که در فاعل الهی که فاعل وجود است با فاعلهای طبیعی این فرق هست – خیلی فرقها هست ، یکی از فرقها هم این است – که آن چیزی که از مبداء الهی ، که به آن فاعل الهی گفته می شود صادر می شود ، بطوری فانی در مصدر است که هیچ حیثیتی از خودش ندارد ؛ هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد . حالا برای نزدیکتر شدن به ذهن (می گوییم ) : مثل شعاع شمس می ماند به شمس ، ولو این طور هم نیست ، غیر از این است ، بالاتر از این است . لکن شعاع شمس در مقابل شمس (از)خودش هیچ استقلالی ندارد . در فاعل الهی که نفس ایجاد ، نفس وجود از مبداء خیر صادر می شود ؛ این هیچ نحو استقلالی از خودش ندارد یعنی نه در تحقق و نه در بقا . نه یک موجودی است که اگر آن شعاع ، شعاع وجود از آن گرفته بشود بخواهد موجود باشد (بتواند) تحقق داشته باشد ، آن واحد هم نمی تواند . ممکن همان طوری که در تحقق محتاج به مبداء است ، در بقاء هم محتاج است و چون هیچ حیثیتی از خودش ندارد و فانی در مبداء است ؛ از این جهت در عین حالی که ظهور اسماءالله است خودش اسماءالله است ، اسماءالله فعلی است . در عین حالی که نور سموات و ارض ظهور است نور خداست ، لکن الله نور السموات و الارض . در عین حالی که این ظهور اوست ، نه این است که خود او باشد ؛ لکن این ظاهر بطوری فانی در مبداء ظهور است ، و این موجود بطوری در مبداء خود فانی هست و هیچ نحو استقلالی ندارد که این اوست و این ظهور ، فانی در اوست از این جهت گفته می شود که الله نور السموات و الارض روی این مبنا که الف و لام ، در ((الحمد)) الف و لام استغراق (169) باشد و متعلق باشد ((بسم الله )) به ((حمد)) یعنی هر حمدی از هر حامدی تحقق پیدا می کند ، به ((اسم الله )) تحقق پیدا می کند ، اسم الله اش هم همان خود حامد است و به اعتباری حامد و محمود یکی است ، ظهور و مظهر است اءنت کما اءثنیت علی نفسک ، اءعوذبک منک (170) . آن طور است که حامد فانی در محمود است ؛ از این جهت کاءنه خود ثنا می کند خودش را . حیثیتی برای دیگری نیست تا ما بگوییم من او را ثنا می کنم . او خودش را ثنا می کند از باب این که فناست .

یک احتمال دیگر هست و آن این است که : الف و لام ، استغراق نباشد که افراد را ، تکثیر فردی باشد . اصلا نفس طبیعت مجرد از همه خصوصیات حمد ، آن حمدی که هیچ نحوه تعینی ندارد (مراد باشد) در این جا بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدلله ، یعنی حمد بی تعین ، حمد مطلق . روی این احتمال ، حمدهای ما عکس آن احتمال (اول ) می شود . حمدهای ما برای او واقع نمی شود ، آن حمدی که برای او واقع می شود آن حمدی است که خودش بکند . حمد غیرخودش ، حمد متعین است و او نامحدود است . حمد محدود برای نامحدود واقع نمی شود .

آن جا گفته می شد که حمد واقع نمی شود الالله ، شما خیال می کنید که از خط خوب تعریف می کنید ، این تعریف از خداست ، تعریف از خط نیست ، خیال می کنید از نور تعریف می کنید ؛ خیال می کنید مدح عالم می کنید ، این مدح عالم نیست ، مدح الله است . آن جا این طور گفته می شد ؛ که تمام حمدها ، هرچه حمد از هر حامدی که هست به او برمی گردد برای این که هیچ کمالی در عالم نیست الا کمال او ؛ هیچ جمالی در عالم نیست الا جمال او ، خودشان چیزی نیستند ، اگر این جلوه را بگیرند از موجودات چیزی باقی نمی ماند . موجودات با این جلوه موجودند .

آن جا این طور گفته می شد که همه موجودات همان جلوه خدا هستند و همان نورند ، الله نورالسموات ؛ و اگر این جلوه گرفته بشود ، موجودی باقی نمی ماند . و چون جلوه است و مدح هم برای کمال است ؛ هیچ مدحی برای غیر او واقع نمی شود ، برای این که کمالی غیر از کمال او در کار نیست ، کمال اوست و ظهور کمال او کمال ذات اوست . و کمال او در مقام ظهور ، کمال در مقام صفات ، کمال در مقام ظهور ، همه کمالات عالم کمال اوست در مقام ظهور هر کس هم که مدح برای یک کمالی می کند ؛ پس هر مدحی که واقع می شود برای او واقع می شود .

آن جا این طور بود ؛ در این احتمال دوم این است که حمد ، ((حمد مطلق )) باشد نه حمد ((کل حمد)) حمد مطلق یعنی حمد بی قید ، حمدی که هیچ قیدی در آن نیست . این حمدی که ماها می کنیم تمامش حمد متعین است ، و برای متعین است (171) برای این که ما به موجود مطلق دسترسی نداریم تا برای او حمد کنیم . او را ادراک نمی کنیم تا حمدش کنیم . شما که می گویید : الحمد الله باز ادراک آن حقیقت نشده است تا این که برای او حمد بکنید . و هر حمدی که واقع می شود برای او واقع نمی شود ، برای مظاهر او واقع نمی شد . این جا احتمال این است که هر حمدی واقع که خود او برای خودش می کند . بنابراین در ((بسم الله )) این اسم ، دیگر نمی تواند اسم به معنای اول باشد ، اسم به معنای این است که شما اسمید ، آن هم اسم است : (بلکه ) آن اسم الله و ظهور مطلق است ، بی قید است ، که ظهور از غیب است و اسم غیب است . و با آن اسم ، حمد واقع می شود . یعنی خود ، خود حمد میکند : ظهور برای یک مظهر حمد می کند . این هم یک احتمال است راجع به متعلق ، این بسم الله متعلق به حمد ، حمد یک وقت کل مصداق از حمد است ؛ و یک وقت صرف وجود حمد است ، آن که هیچ قید ندارد یک وقت تمام حمدهایی که واقع می شود به غیر خدا واقع نمی شود ، یک وقت هیچ حمدی برای خدا وقع نمی شود به معنای حمد مطلق ، به معنای حمد محدود واقع می شود نه معنای حمد مطلق . آن وقت ((الحمدلله )) یعنی آن حمد مطلقی که هیچ قیدی ندارد به آن اسمی که مناسب با آن است واقع می شود برای او این هم یک احتمال است .

این معنا را هم احتمال داده اند . که ((بسم الله ))متعلق به خود سوره نباشد بعضی گفته اند : به ظهر است : ((ظهرالوجود ، بسم الله الرحمن الرحیم )) . یعنی هرچه پیدا بشود با اسم الله پیدا می شود . این اسم مبداء ظهور همه موجودات است و این اسم عبارت از همان است – شاید همان باشد – که در روایتی هست که خلق الله المشیئه بنفسها ثم خلق الاءشیاء بالمشیئه . (172) .

مشیت را که عبارت از همان ظهور اول باشد بنفسه خلق کرده است ، یعنی بی واسطه است ؛ همه چیزهای دیگر به مشیت واقع شده است و ظهرالوجود که احتمال می رود (این است ) که ظهرالوجود به بسم الله الرحمن الرحیم متعلقش سوره نباشد و متعلقش یک چیز خارجی باشد ، این احتمال هست .

البته اهل ادب هم ((اءستعین )) و امثال ذلک که مناسب است در تقدیر گرفته اند . خوب استعانت هم اگر باشد ، ولو اهل خودشان توجه ندارند ، اگر اءستعین بالله هم باشد ، این اءستعین بسم الله ، یعنی هر کس هر استعانتی می کند به اسم خدا استعانت می کند . نمی شود که کسی استعانت بکند بدون اسم خدا . نه این است که یک ((بسم الله )) لفظی است و این که مثلا اءستعین بسم الله تشریفاتی باشد ؛ یک واقعیتی است که اسم خدا ظهور اوست در همه چیز ، و ((اءستعین بسم الله )) استعانت به همین ظهور است ؛ و همه چیز به این ظهور است ، که این هم بازگشتش به اوست ولو ادیب متوجه نباشد . این راجع به متعلق بسم الله و این که متعلق چیست .

راجع به اسم هم عرض کردم اسم آن است که علامت مسمی باشد ، و چه چیز است که علامت مسمی نباشد . هر چیزی را شما فرض کنید که یک نحوه وجودی دارد ، این نحوه ، ظهوری از اوست . علامتی است از او ، منتها اسم به معنای علامت مراتبی دارد : یکی اسمی است که تمام معنای علامت است : یکی اسمی است که از او نازلتر است . . . تا برسد به اخیره موجودات ، همه علامت هستند ، همه ظهور هستند ؛ ظهور اسم هستند لکن مراتب دارند در روایت است : نحن الاءسماءالحسنی (173) اسم اعلی در مقام ظهور ، پیغمبر اکرم است ، ائمه اطهار است . آن هایی که در مرتبه سیر حرکت از نقص به کمال ، رسیده اند به آن جایی که وارسته شده اند از همه طبیعت ها ، از همه چیز ؛ مثل ما نیستند که در چاه هستیم . ما هنوز حتی راه نیفتاده ایم . اشخاصی هستند که از این چاه به راه افتاده اند هجرت کرده اند : من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اءجره علی الله (174) یک احتمال این است که این هجرت ، هجرت از خود به خدا باشد ، ((بیت )) نفس خود انسان باشد ، طایفه ای هستند که خارج شدند ، هجرت کردند از ((بیت ))شان ، از این بیت ظلمانی ، از این نفسانیت مهاجرا الی الله و رسوله ؛ تا رسیدند به آن جایی که ((اءدرک الموت )) به مرتبه ای رسیدند که دیگر از خود چیزی نیستند ، ((موت مطلق )) و اجرشان هم علی الله است ؛ اجر دیگری (در کار نیست ) دیگر بهشت مطرح نیست ، دیگر تنعمات مطرح نیست ، فقط الله است . آن که از ((بیت نفسانیتش )) خارج شد ، حرکت کرد و مهاجرت کرد الی الله و الی رسول الله – که آن هم الی الله است – ثم یدرکه الموت )) و پس از این هجرت هست از اوست ؛ (اگر) این را مشاهده کرد در این هجرت ، اجرش هم علی الله است .

یک طایفه ای هستند که این طورند که هجرت کرده اند و به منتها هم رسیده اند ، اجرشان هم علی الله است؛ همیشه هم در هجرتند آن ها ، یک طایفه ای هستند که هجرتی کرده اند اما نرسیده اند به غایب هجرت که اءدرکه الموت باشد .

یک طایفه ای هم مثل ما هستند : اصلا هجرتی نیست در کار ، ما در همین ظلمتها هستیم ، ماها(به سبب تعلق )به دنیا و به طبیعت ، و به طبیعت و بالاتر از آن به انانیت خودمان در این چاه محبوسیم . ما در ((بیت )) هستیم در بیت نفسانیت ، روی این احتمال ، می بینیم الا خودمان (را) هر چه می خواهیم برای خودمان می خواهیم خودیم ، خود است ، غیر از خود هیچ نیست ، ما تا حالا به فکر این نیفتاده ایم که هجرتی بکنیم ، ما هرچه فکر داریم صرف همین جا می شود .

تمام نیروی الهی که به ما امانت داده اند ، آن طوری که هست ردشان نمی کنیم ، همین جا صرف می کنیم و همین جا هستیم ، و تا آخر هم همین جا می مانیم ؛ و هرچه می گذرد از مبداء بعیدتر می شویم و هر چه بگذرد دیرتر می شود . در روایتی هست که پیغمبر اکرم با اصحابشان نشسته بودند ، یک صدا بلند شد ، پرسیدند چیست ؟ فرمودند – به حسب این روایت – که یک سنگی از لب جهنم حرکت کرده بود ، بعد از هفتاد سال رسیده حالا به آخر جهنم ، به آن چاهی که جهنم در آن است . این صدای افتادن آن است . (175) گفته اند این اشاره ای به این بوده (که ) یک نفر آدم معوج ، هفتاد سالش بوده و مرده ، هفتاد سال از آن طرف رفته (است ) . ماها از آن طرف رفتیم ، منتها من هشتاد سال از آن طرف رفتم ، شماها چند سال ، و امیدوارم شما از آن طرف دیگر بروید .

هرچه بر ما بگذرد از این حب نفس است ، از این انانیت است اءعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک (176) یک همچو تعبیری هست : (نفس )از همه دشمنها بدتر است ، از همه بتها بزرگتر است . مادر بتها است : ((مادر بتها بت نفس شماست ))(177) از همه بتها بیشتر انسان به این (بت ) عبادت می کند ، توجهش به این تعبیر است ؛ و تا این بت را نشکند نمی تواند الهی بشود ، نمی شود هم بت باشد و هم خدا ، این نمی شود هم انانیت باشد و هم الهیت باشد . تا از این ((بیت )) ، از این بتخانه ، از این بت رها نشویم و پشت نکنیم به این بت ، و رو نکنیم به خدای تبارک و تعالی ، و از این خارج نشویم ، یک موجودی هستیم به حسب واقع بت پرست ، ولو به حسب ظاهر خدا (پرست ) . اما خدا را به لفظ می گوییم و آن که در دل ما هست خودمان است ، خدا را هم برای خودمان می خواهیم . اگر خدا (را) هم بخواهیم برای خودمان می خواهیم . لفظا می ایستیم و نماز می خوانیم ، ایاک نعبد و ایاک نستعین می گوییم ، ولی واقعا ، عبادت نفس است . وقتی توجه به خود باشد همه جهات خودم باشم ، همه چیز را برای خودم بخواهم ، همه این گرفتاریهایی که برای بشر است از این نقطه بپا می شود . همه گرفتاریها از انانیت انسان است . تمام جنگهای عالم از این انانیت انسان پیدا میشود . مؤ من ها با هم جنگ ندارند ؛ اگر جنگی باشد بین دو نفر ، باید بدانند که مؤ من نیستند . مؤ من ها با هم جنگ ندارند . وقتی که ایمان نباشد و توجه ، همه اش به خودش باشد ، هرچیز را برای خودش بخواهد ، هیاهو از این جا بپا می شود : من برای خودم این سند را می خواهم ، شما هم برای خودتان می خواهید ؛ جمع (امکان )ندارد ، تعارض می شود . من برای خودم این فرش را می خواهم ، شما هم برای خودتان می خواهید ؛ من برای خودم این ریاست توهمی را می خواهم ، شما هم برای خودت می خواهی . وقتی من برای خودم و شما هم برای خودتان ، جمع هم امکان ندارد ، دعوا می شود . آن (یکی )این مملکت را برای خودش می خواهد ، دیگری هم برای خودش می خواهد ، جنگ می شود . این جنگها همه بین انانیتهاست ، جنگهای عالم همه اش جنگهای انانیت است . انسان با انانیتش جنگ می کند و جنگها بین انانیتهاست . این انانیت در اولیا نیست ؛ جنگ هم در اولیا نیست ؛ اگر همه اولیا در یک جایی جمع بشوند ، هیچ وقت با هم جنگ (نمی کنند) ، اصلا با هم مخالفت پیدا نمی کنند ، برای این که همه برای خداست ، دیگر خودی نیست تا این که این بکشد آن طرف ، آن بکشد آن طرف ؛ تزاحم بشود ، دعوا بشود . همه برای یک مبداء است ؛ برای یک جهت است .

و ما الان در یک چاهی واقع شدیم ، در یک ظلمت واقع شدیم که بالاترین ظلمتهاست ؛ و آن ظلمت انانیت است . و اگر چنانچه از این ظلمت خارج نشویم ، از این چاه خارج نشویم ، از این انانیت بیرون نرویم ، از این توجه به خود و خودخواهی : دیگران را هیچ (انگاشتن ) و همه را برای خود خواستن . هرچه طرح بشود آدم تا به نفع خودش است قبول می کند ، واقعا قبول می کند ؛ به نفع خودش نباشد – حق هم باشد – قبول نمی کند . یک چیزی برای او باشد ، فورا باورش می آید ، اگر به ضدش باشد اصلا به این زودیها باورش نمی آید . اینها همه انانیت است . همه گرفتاریهای ما و همه گرفتاری شما و همه گرفتاری بشر در همین است . نزاع سر خودخواهی است نزاع سر این است که من می کشم طرف خودم ، شما هم می کشید طرف خودتان . مادامی که این هست ، الهیت در کار نیست ؛ همان پرستش نفس است . حالا کی می تواند از این خارج بشود؟بتی است ، معبدی است و بتخانه ای است که آدم خودش در خودش (ساخته )است ؛ و کی میتواند (از آن )خارج بشود؟ این یک دست غیبی می خواهد که بیاید دست انسان را بگیرد و خارج بشود ؛ همه انبیاء هم برای این آمدند .

تمام انبیا که مبعوث شدند ، تمام کتب آسمانی که آمده اند ، برای این است که این انسان را از این بتخانه بیرونش بیاورند تا این بت را بشکند و خداپرست بشود . همه انبیاء آمدند برای این که عالم از یک عالمی الهی اش کنند ، بعد از این که یک عالم شیطانی است ، یک عالمی است که حکومت (آن )حکومت شیطان است . آن که در ما حکمفرماست شیطان است ؛ ما تابع شیطان هسیتم . هوای نفس از جلوه های شیطان است ؛ و حکومت در ما ، حکومت شیطان است . هر عملی هم که می کنیم عمل شیطانی است ، هر کاری بکنیم ، مادامی که آن شیطان بزرگ که نفس است ، نفس اماره است ، مادامی که او هست ، هر کاری هم ما انجام بدهیم روی انانیت انجام می دهیم ، روی انانیت که انجام دادیم تبع شیطان ، سلطنت شیطان الان بر ما مستولی است . آن وقتی که هجرت بکنیم ، و به تعلیم انبیاء ، به تعلیم اولیا هجرت بکنیم ، از این منزل و پست بکنیم به این انانیت ، از این چاه داریم می رویم آن طرف . و اگر چنانچه کسی در دنیا موفق بشود ، می رسد به آن جایی که در وهم من و شما نمی آید ، پس عدم گردد و این انانیت بیرون برود ، باید با مجاهده هجرت بکند ، مجاهده کند و این هجرت را انجام دهد . (طبق حدیث شریف ) از جهاد اصغر آمدید : و بقی علیکم الجهاد الاءکبر(178) . (جهاد با نفس )جهاد اکبر است ، همه جهادهای دنیا تابع این جهادند . اگر این جهاد را موفق شدیم ، هر جهادی بکنیم جهاد (الهی )است ، اگر این جا موفق نشدیم همه اش شیطانی است ، همه جهادها شیطانی است . در روایت است کسی که ((خرج )) خارج شود برای جهاد که یک کنیزی پیدا بکند یک مالی پیدا کند این اجرش همان است و آن کسی که (جهادش )الی الله باشد اجرش ((علی الله )) است سنخ فعلها فرق می کند . سنخ فعلی که از اولیا صادر می شود با فعلی که از ماها صادر می شود(فرق می کند) ؛ چون مبداءش فرق میکند . بی جهت نیست که ضربه علی یوم الخندق اءفضل من عباده الثقلین (179)خوب ، یک دست فرود آوردن برای کشتن یک نفر آدم ، یک جهتش آن است که تمام اسلام با تمام کفر مواجه شده بود ، که اگر یوم الخندق شکست می خورند ، اسلام از دست می رفت . به این معنا ، یک جهت (هست )یک ، جهت هم قضیه ، آن خلوص و آن الهیتی (است ) که در مطلب است . آن آدمی که وقتی روی سینه آن شخص می نشیند و او تف می اندازد به او – به حسب نقل – بلند می شود ، مبادا یک وقتی با این که نبوده ، مع ذلک احتیاط است ، مبادا یک وقتی تاءثیری کرده باشد ، و این (عمل )از الهیتش افتاده باشد و جهت نفسانیت پیدا بکند ، آن (آدم ) یک ، ضربتش ، روحش ، بیشتر از همه عبادات است آن روحی که عبادت را عبادت می کند . مشرک و غیر مشرک آن که بت می پرستد ، و آن که نمی پرستد همه یک ظواهری و یک ذکری و آدابی دارند و ظواهرش که مثل هم است : ابوسفیان هم نماز می خواند ، معاویه هم امام جماعت بود ؛ ظواهر دمیده می شود به نماز . آن روح اگر باشد ، نماز بالا می رود ، نماز الهی می شود و تا عبادت برای خودش باشد (نماز الهی نیست ) همه ما این طور هستیم ، بازی ندهیم یکدیگر را .

همه عبادتمان برای خودمان است آن که خیلی خوبی است ، برای بهشت عبادت می کند . شما بهشت را بردارید از روی اعمال ، ببینیم کی عبادت می کند . بهشت را بردارید ، ببینید کی عبادت می کند . علی می ماند و حوضش ! که : عشق العباده و عانقها(180) ، یک دسته مردم این طورند ، عبادت برای بهشت اصلا مطرح نیست ، پیش آن کسی که از خودش گذشته و خارج شده از این بیت و به مرتبه موت رسیده ، پیش او ، لذات چیزی نیست ، بهشت اصلا مطرح نیست . غافل (است او)مرده است او ، ادرکه الموت برای او این حرفها مطرح نیست بهشت و جهنم همه علی السواء است پیش او . اءو اءثنی علی ذات الله تعالی : ثنا کرده است برای خدا او ، خدا را اهل این که عبادتش بکند یافته (است ) . این یک مرتبه ای از مراتب آنهاست که عاشق عبادتند او را سزاوار معبودیت یافته و عبادت می کنند مراتب دیگر هم هست که در فکر ماها نیست .

اول قدم این است که از این بیت بنا بگذرید خارج بشود ، اول قدم این است که انسان قیام کند ، قیام الله ، بیدار بشود ، خواب نباشد ، مثل ما . ما الان خوابیم در صورت بیدار ، بیداری حیوانی است و خوب انسانی . ما خوابیم همه : الناس نیام فاذا ماتواانبتبهوا الان نیام است ، خوب است وقتی که موت حاصل شد آن وقت تنبه پیدا می شود که چه هیاهویی بوده است (ان )جهنم لمحیطه بالکافرین (181) یعنی الان هم محیط هم محیط است ، منتها چون او در خدر طبیعت است ، آدمی است که تخدیرش کرده اند ، طبیعت تخدیرش کرده است ، ادراک نمی کند . وقتی که این تخدیر برداشته بشود ، می بیند که همه آتش شد باید از این راه رفت چاره نیست ، ما را می برند ؛ منتها ما را از آن طرف می برند باید خودمان بیدار بشویم و از آن راه مستقیمی که باید برویم ، برویم ، باید تحت تربیت انبیاء واقع بشویم .

انبیاء همه آمدند را درست کنند یک نبیی نیامده است که مقصدش این معنا نباشد که انسان را اصلاح کند اقامه عدل ، همین درست کردن انسانهاست . عدل یک چیزی نیست الا آن که از انسان صادر می شود ؛ ظلم هم آن است که از انسان صادر می شود . اقامه عدل متحول کردن ظالم به عادل است متحول کردن مشرک به مؤ من است (نبی ) متحول می کند یک موجودی را که اگر رهایش بکنند به هاویه می رود ، و به جهنم منتهی می شود ؛ به یک موجودی که راه را به او می نمایند که این راه است از این راه باید بروی . ما تا حالا راه نیفتاده ایم . هفتاد سالمان است ، هشتاد سالمان است و هنوز راه نیفتاده ایم . تا حالا هجرت نکرده ایم ما در زمین متوقف شده ایم و تا آخر هم همین طور می مانیم ؛ این راه را پیدا کنید . از ما گذشته ؛ ما قدرتهایمان رفته است دیگر سراغ کارش . شما جوانها بهتر می توانید تهذیب نفس کنید ؛ شما به ملکوت (182)نزدیکتر هستید از پیرمردها . در شما آن ریشه های فساد کمتر است ، رشدش کمتر است ، آن طور رشد نکرده ؛ هر روز بماند رشدش زیادتر می شود هر روز تاءخیر بیاندازند مشکلتر می شود . یک پیر بخواهد اصلاح بشود بسیار مشکل است ؛ جوان زودتر اصلاح می شود هزاران جوان اصلاح میشوند و یک پیر نمی شود . نگذارید برای ایام پیری ؛ حالا که جوان هستید سیر خودتان را بکنید ، شروع کنید الان ، خودتان را تبعد تعلیمات انبیا کنید ، مبداء این است از این جا باید رفت . آنها راه را نشان داده اند ، ما راه را نمی دانیم ، آنها راه را می دانند ، طبیعت و راه را می دانند راه سلامت را می دانند ؛ آنها راه سلامت را به ما گفته اند ، می دانند بخواهید سالم باشید از آن راه باید بروید . باید از توجهاتی ، که به نفس هست خودتان را کم کم خارج بکنید ، البته مساءله ای نیست که به این زودی بشود ، لکن کم کم خارج بکنید ، البته مساءله ای نیست که به این زودی بشود ، لکن کم کم خارج بکنید ، این همه آمال ، ما زیر خاک خواهد رفت ، تمام خواهد شد . این همه توجهات به خود ، به ضررمان تمام می شود و تمام می شود . آن که باقی می ماند آن است که مربوط به خداست : ماعندک ینفد و ماعندالله باق (183) . آن که است (باقی می ماند) . انسان یک ((ماعندکم )) دارد ، یک ((ماعندالله )) دارد ، مادامی که بخود هست ، به خود متوجه هست (به ما) عندکم (توجه دارد) ؛ همه اینها هم فانی خواهد شد ، نفاد پیدا خواهند کرد . اما اگر چنانچه برگردد به خدا ؛ آن جا به اسم ((باقی )) باقی است ، بقا پیدا می کند .

کوشش کنید که از این وضعی که دارید و داریم و کوشش کنیم از این وضع بیرون برویم آنهایی که در جهاد با کفار پیروز می شدند ، باک نداشتند از این که طرفشان چقدر باشد ، آن که می گوید : اگر عرب با هم مجتمع بشوند در مقابل من قرار بگیرند من برنمی گردم (184) برای این است که قضیه ، قضیه خداست ؛ آن که مال خداست شکست تویش نیست ، برگشت ، ندارد ، برگشت به چه ؟ آنهایی که جهاد می کردند و پیش می بردند ؛ و بدون توجه به خودشان و آمال خودشان جلو می رفتند ، آن ها تا یک حدودی جهاد نفس کرده بودند . آنهایی که در مرتبه عالی بودند ، در مرتبه عالی جهاد نفس بودند و آنهای دیگر هم به مراتب خودشان تا این جهاد نشود ، نمی شود تا انسان پشت نکند به آمال خودش ، پشت نکند به دنیا که همه اش همان آمال آدم است (نمی شود) . دنیای هرکس ، همان آمالش است از دنیا تکذیب شده است ، از عالم طبیعت تکذیب نشده از دنیا تکذیب شده است .

دنیا همان است که پیش شماست . خود شما توجه وقتی به نفستان دارید ، خودتان دنیایید . دنیای هر کس آن است در خودش است ، آن تکذیب شده است ؛ اما از شمس و قمر و طبیعت ، هیچ تکذیب نشده ؛ تعریف شده است ، اینها مظاهر خداست (185) .

آنی که انسان را بعید می کند از ساحت قدس و از کمال ، دنیاست ؛ و آن هم پیش خود آدم است ، توجه به نفس است . خدا کند که موفق بشویم برای این که از چاه بیرون برویم ، و تبعیت کنیم از اولیای خدا ؛ که آنها از این مهلکه نجات پیدا کردند و خارج شدند و اءدرکهم الموت .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar
wpDiscuz