اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۳:۴۲ ۳۷

جلسه سوّم

اعوذ بالله من االشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله رب العالمین

صحبت در این بود که این ((بسم الله )) متعلق به چیست . چند احتمال بود که عرض کردیم . و اساس فهم بعضی از این مسائل این است که انسان رابطه ما بین حق و خلق را بداند ، که این چه نحو رابطه ای است . البته ما اکثرا به طور طوطی وار یا با قدم برهان – آن قدم بالاترش مال کسان دیگر است – (تصوراتی داریم ) . این ربط موجودات به حق تعالی این طور نیست که موجودی به یک موجود دیگری ربط داشته باشد ، مثل ربط پدر به پسر ، پسر به پدر . این یک ربطی است که موجودی مستقل به موجودی مستقل (دارد) ؛ رابطه ای هم بینشان هست ، ربط شعاع شمس به شمس هم -با این که یک مرتبه بالاتری است – باز هم شعاع شمس با شمس یک غیریتی دارد و ربط موجودی به یک موجود دیگر است . ربط قوای نفس مجرد به نفس هم یک مرتبه بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است ؛ لکن در ربط قوه باصره به نفس ، قوه سامعه به نفس هم یک نحو تغایری ؛ کثرتی هست و اما ربط موجودات به مبداء وجود ، به حق تعالی را نمی شود ؛ از هیچ یک از این انواع ربطی که عرض کردم حساب کرد . کتاب و سنت هم گاهی همین معنا را ، همین معنا را ، همین معنای ربط را به آن صورت که هست افتاده می فرمایند :

تجلی ربه للجبل (186) به تجلی تعبیر می شود در دعای سمات : و به نور وجهک الذی تجلیت به للجبل فجعلته دکا(187) خداوند (می فرمایند) الله یتوفی الاءنفس حین موتها (188)(با این که )ملک الموت توفی می کند ، انسان هم اگر کسی را بکشد ، باز گفته می شود که او کشته است . و ما رمیت اذرمیت (189) ، ((مارمیت و رمیت )) یک تجلی است ، یک نور است ، یک نور است ، و اگر به این معنا را ما به برهان یا به طور طوطی وار ادراکش بکنیم ، آن وقت در این آیات شریفه بعضی از مسائل معلوم می شود .

در احتمالی اولی که دادیم که ((حمد)) جمیع محامد باشد ؛ متکثر به نحو کثرت ملاحظه بشود ، اسم هم به طور کثرت ملاحظه بشود آن احتمال این بود که هر حمدی که واقع می شود ، ممکن نیست ، واقع بشود الا برای حق تعالی . برای این که حمد به جلوه ها واقع می شود و جلوه همان ظهور اوست ؛ بالاتر از ظهور شمس در شعاع است و ظهور نفس در سمع و بصر . در عین حالی که حمد برای مظاهر است ، اسمای متکثره برای خود حق تعالی هم هست .

در احتمال دوم هم که گفتیم : ((حمد)) حمد مطلق باشد ؛ و دنبالش گفته شد که عکس احتمال اول است ، یعنی هیچ حمدی از حامدی برای او واقع نمی شود روی این مطلب ، ولو این که حمد برای مظاهر واقع می شود و این مظاهر ظهور اوست ، حمد مطلق از ما واقع نمی شود و برای مطلق واقع نمی شود ، لکن از باب این که تمام این کثرات مضمحل در آن موجود مطلقند حمد برای او واقع می شود ، در نظر کثرت و نظر وحدت فرق نمی کند در نظر کثرت به حسب این احتمال ثانی ، هیچ حمدی برای وجود مطلق واقع نمی شود ؛ و به نظر اضمحلال کثرات در وحدت ، همه حمدها بر او واقع می شود به حسب این دو احتمال ، آیه شریفه از اول تا آخر ، معانیش فرق می کند به حسب این که ((الحمد)) (مفید) استغراق باشد ، و اسم ، اسمای متکثره (باشد که )((کل موجود اسم )) ، آن وقت ((الله )) و ((رحمن )) و ((رحیم )) به حسب آن احتمال دیگر فرق می کند ، (روی این لحاظ که )اسم ، اسم ظاهر است و هر اسمی با اسم دیگر فرق دارد ، ملاحظه مرتبه کثرت است .

در ملاحظه مرتبه کثرت ، ((اسم )) اسم ((الله )) است لکن در مقام کثرات ، در مقام تفصیل . این ((الله )) تجلی حق تعالی به اسم اعظم است . تجلی در موجودات به اسم اعظم (است ) . ((رحمان ))تجلی به رحمانیت است در مقام فعل ، و هکذا ((رحیم )) ((رب العالمین )) و ((ایاک نعبد)) هم ، همین طور با احتمال دیگر فرق می کند .

در احمال ثانی که حمد ، حمد مطلق باشد ، حمد بدون هیچ قید باشد ، ((اسم )) ، ((رحمان )) ((رحیم )) تا آخر سوره فرق می کند. آن جا همه موجودات اسم بودند ؛ هر موجودی اسم بود ، در هر عملی ، اسم معنایش فرق داشت با عمل دیگر ، این جا که حمد مطلق است حمد مطلق به ((اسم الله الرحمن الرحیم )) (واقع می شود)مال ((الله )) است . حمد مطلق با اسمی که اسم ظهور مقام ذات مقدس است ، یعنی در مقام ذات است یعنی در مقام اسماءالله ، در مقام ذات (واقع می شود) ((الله )) اسم جامع مقام ذات است نه مقام ظهور ؛ اسم هم جلوه همان است . رحمان هم رحمانیت مقام ذات ، رحیم هم رحیمیت مقام ذات است و همین طور ((رب )) و هکذا(190) .

این ها به حسب قدمهای برهانی (است ) . در فلسفه اعلی (191) ، نه در فلسفه های متعارف ، برهان بر این معانی هست ، لکه همه اینها غیر آن است که اولیا می یافتند اولیا با قدم سلوک از منازل گذشته و می یافتند واقع را ، مشاهده می کردند .

اولیاء نمی توانند مشاهدات خودشان را برای مردم بیان کنند ، قرآن هم نازل شده ، متنزل شده است ، رسیده است به جایی که با این مردم دربند و در چاه ضلالت شده است ، رسیده است به جایی که با این مردم بسته است ، نمی توانند آن را که واقعیت است برسانند مگر متنزل (کنند) ، تنزل (بدهند) . قرآن مراتب دارد ، هفت بطن یا هفتاد بطن از برای قرآن است (192) ؛ از این بطون تنزل کرده است تا رسیده است به جایی که با ما می خواهد صحبت کند . خدا خودش را با شتر معرفی می کند اءفلاینظرون الی الابل کیف خلقت . (193)و این برای ما تاءسف آور است که به همین موجودات نازل : به شمس به سماءت به ارض ، به خود آدم (بخواهیم به خدا معرفت پیدا کنیم ) زبان انبیا عقده داشته : رب اشرح لی صدری و یسرلی اءمری واحلل عقده من لسانی (194) عقده ها در زبانشان ، نه در قلبشان بوده است . نمی توانستند آنچه یافته اند آن طور که یافته اند بگویند ، گفتنی نبوده است . از این جهت با مثال با نظایر می خواستند چیزی به ما بفهمانند . خوب وقتی که خدا با شتر معرفی بشود معلوم است که مرتبه ما چه مرتبه ای است ، مرتبه همان حیوان است ؛ و معرفتی که ما از آن پیدا می کنیم چه معرفتی است ؟ یک چیز بسیار ناقص (است ) .

آن جایی هم که گاهی (مطلبی ) ذکر می شود راجع به انبیاء : فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا موسی بعد از این که تحت ربوبیت حق تعالی واقع شد و از این منازل گذشت ، آن وقت عرض کرد : اءرنی اءنظر الیک به من خودت را ارائه بده . ارائه بده یعنی من با چشمم ببینمت . این که از یک نبی بزرگی صادر نمی شود ، آن نحو ارائه و آن نحو رؤ یتی که مناسب با مرئی و رائی که دست ما به آن نمی رسد در عین حالی که به آن جا رسیده بود که متکلم بود ، با خدا تکلم می کرد ، (عرض کرد) : رب اءرنی اءنظر الیک جواب آمد که لن ترانی . یعنی – محتملا – تا موسی هست رؤ یت نمی شود ، تا تو هستی نمی شود . لکن ماءیوسش نکرد ؛ ارجاعش کرد به این که اءنظر الی الجبل . این ((جبل )) چیست ؟ این جبلی که تجلی حق بر موسی نمی شود و بر آن می شود ، این ((جبل طور)) است . آیا این تجلی ، یک تجلی بود که اگر آن روز مردم در کوه طور بودند آن را می دیدند؟ (آیا) مثل (رؤ یت ) شمس بود؟ این ولکن انظر الی الجبل وعده ملاقات است ؛ نمی بینی ولکن انظر الی الجبل ، فان استقر مکانه فسوف ترانی . محتمل است که ((استقر علی مکانه )) مراد این جبل باشد ؛ این جبل محتمل است که همانا انانیت نفس موسی بوده (باشد) که باز بقایا داشته است ، با همان تجلی جبل را ((دک )) کرد به هم زد اوضاع انانیت را ، و موسی به مقام موت رسید : خر موسی صعقا(195) .

برای ما اینها قصه است . آنچه آنها با قدم شهود یافته اند ، برای ما که در این ظلمتکده هستیم ، به صورت قصه است . جبل طور را برای ما گفته اند ؛ تجلی هم به نظر ما می آید که یک نوری بوده است از کوه طور ، که موسی دیده ، دیگران هم می دیدند . اگر نور حسی بود خوب همه می دیدند . جبرئیل امین قرائت می کرد قرآن را برای رسول خدا ، لکن آنهایی که آن جا بودند می شنیدند؟ ما یک شبحی می بینم و از اصل غفلت داریم ، از دور یک مساءله ای می شنویم . انبیا مثل آن آدمی هستند که خوابی دیده ، چیزی مشاهده کرده ، لکن زبانش عقده دارد و مردم همه هم کر هستند : ((من گنگ خواب دیده (و . . . . )) ؛ ) هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزیم از شنیدن . (196)گفته اند ، لکن برای ما نیست ؛ ما همان طور که قابل فهممان است می فهمیم . قرآن همه چیز دارد ، احکام شرعیه ظاهریه دارد ، قصه هایی دارد که لبابش را ما نمی توانیم بفهمیم ، ظواهرش را می فهمیم . برای همه هم هست ، یک چیزی است که همه از آن استفاده می کنند ؛ لکن آن استفاده ای که باید بشود(نمی شود) آن استفاده را به حسب : انما یعرف القرآن من خوطب به (197) ، خود رسول الله می برد . دیگران محرومند مگر به تعلیم او ، اولیاء هم با تعلیم او . در عین حال باز نزل به الروح الامین علی قلبک (198) نازل شده ، تنزل کرده ، و با دست روح الامین آمده ؛ لکن رسول الله در مقام تنزل ، این نزول هست ، یک مقامی است که از خود او اخذ می کند . اناانزلناه فی لیله القدر(199) وارد می شود ، ولی در مقام تنزل ، (مرتبه ) بالاتر روح الامین است . آن هم که به قلب او وارد می شود باید نازل بشود به مراتب : از این بطن به آن بطن ، از این حد به آن حد ، تا برسد به حدی که به صورت الفاظ درآید .

قرآن که از مقوله سمع و بصر نیست ، از مقوله الفاظ نیست ، از مقوله اعراض نیست ؛ لکن متنزلش کردند برای ما که کور و کر هستیم ، تا آن جایی که بشود این کور و کرها هم از آن استفاده ای بکنند . آنهایی که آن استفاده ها را می کردند ، وضع تربیتشان یک جور دیگر بود ، وضع تلقی شان از کتاب ، از قرآن یک نحو دیگری بود ، وضع توجهشان به مبدئی که قرآن از آن نازل شده است یک طور دیگری بود ، غیر از این اوضاعی است که در این جاست . همان طوری که جلوه حق تعالی از غیب ظاهر می شود و متنزل می شود ، می آید تا همین عالم طبیعت ؛ همان فرقی که مابین عالم طبیعت ، عالم جسم ، عالم ظاهر با مراتب غیب هست ؛ الی ماشاءالله تا به مرتبه جلوه اول برسد به همان فرق مابین ادراکات ما و بعد از ما بالاترها ، و بعد از بالاترها و بالاترها(هست ) تا برسد به آن مرتبه ای که اولیای خاص خدا و انبیا در آن مرتبه هستند . آن جلوه ای که برای حضرت موسی (واقع شد) آن جا می فرماید : فلما تجلی ربه للجبل ، و در دعای سمات : بنور وجهک الذی تجلیت للجبل و آن جا هم (فرمود : ) یا موسی اننی اءنالله (200) تجلی برای شجره ، یک جا اننی اءنالله ، یک جا تجلی ربه للجبل ، یک جا بنور وجهک الذی تجلیت للجبل همه اش صحیح است ، و هر کدام در مقام خودش مقام است .

ما بخواهیم یاد بگیریم قرآن را ، باید چه بکنیم ؟ این مسائل به آن معنا تعلیم و تعلمی نیست .

ما وقتی بخواهیم قرآن را نگاه کنیم و همین تفاسیری که متعارف است نگاه کنیم بعضی شان به این معانی اشاره دارند ؛ همین تعلیم و تعلم با کر و کورهاست . قرآن همه مسائل را دارد لکن آن کسی که ادراک می کند انما یعرف القرآن من خوطب به است . قرآن را در آن مخاطبش است می فهمد . و معلوم است آن کسی که ((من خوطب به )) است و قرآن را می فهمد آن مرتبه ای از قرآن است که : نزل به الروح الامین ، ((نزل علی قلبه )) این را غیر از خود او نمی تواند مشاهده کند . قضیه ، قضیه ادراک عقلی نیست ، قدم برهان نیست ، قضیه مشاهده است ، آن هم ((مشاهده غیبیه )) . مشاهده با چشم نیست ، مشاهده با نفس نیست ، مشاهده با عقل نیست ، با قلب نیست آن قلبی که قلب عالم است ، قلب نبی ، مشاهده با اوست ، دریافته لکن نمی تواند بیان کند . مگر در لفافه امثله و الفاظ ، به یک آدمی که کور است چطور شما می توانید بفهمانید که نور چیست ؟ با چه زبانی به چه حرفی ؟ جز این است که می گویی نور یک چیزی (است که ) روشن می کند؟ آدمی که ندیده است نور را ، چطور آن کسی که در نور را دیده می تواند به او افهام کند؟ جز این که عقده در لسانش هست ؛ و این عقده برای این است که طرف ، عقده در گوشش است ؛ آن عقده ای که در لسان انبیا بود پیغمبر اکرم عقده اش از همه بیشتر بود ، برای این که آنچه او یافته بود ، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود برای چه کسی بیان بکند مگر آن که رسیده (باشد) به مقام ولایت تامه . شاید یکی از معانی مااءوذی نبی مثل ما اءوذیت (201) – اگر وارد شده باشد از رسول الله – این باشد که یک آدمی که آنچه را باید برساند نتواند برساند ؛ آن که کسی را نیابد که به او آنچه یافته بگوید ، تاءثر دارد . (خصوصا) آنچه که او یافته بود فرق همه آنها بود که سایرین یافته بودند . و کسی که یافته است اموری (را) و میل دارد همه بیابند ، و نتواند برساند تاءثرش (چقدر است ؟) آن پدری که می خواهد بچه اش شمس را ببیند ولی بچه کور است تاءثرش چقدر است ؟ بخواهد افهام کند چه بگوید؟ چه بگوید که این نور را بفهمد؟ عناوینی که همه اش مجهول (است ) جز مجهولات چیزی نیست .

العلم هو الحجاب الاءکبر یک حجاب بزرگ همین علم است ؛ سرگرم می کند انسان را به همین مفاهیم کلیه عقلیه ، و از راه بازش می دارد . حجاب است برای اولیا ؛ و هر چه علم زیادتر بشود حجاب غلیظتر می شود . علقه انسان به همان علمی که دارد (است که ) گاهی هم عالم خیال می کند همه اش همین است . انسان از باب این که خودخواه هست ، مگر این که از این جلد بیرون برود ، هر علمی را که یافته است ، ادراک کرده و خوانده ، همه کمالات را منحصر به آن می داند ؛ فقیه خیال می کند غیر فقه چیز دیگری نیست در عالم ؛ عارف هم خیال می کند غیر عرفان چیزی نیست ؛ فیلسوف هم خیال می کند غیر فلسفه چیزی نیست ؛ مهندس هم خیال می کند غیر هندسه چیزی نیست . حالا یا علم را فقط عبارت از آن می دانند که با مشاهده و با تجربه و اینها باشد ، این را علم می دانند ، مابقی را دیگر علم نمی دانند ( . . . ) این حجاب بزرگی است برای همه . یعنی آنچه باید با آن راه را پیدا کند ، همان مانع بشود ؛ علمی که باید انسان را هدایت کند ، مانع از هدایت بشود و علمهای رسمی همه همین طورند که انسان را از آنچه باید باشد ، محجوب می کنند ، خودخواهی می آورند .

وقتی علم در یک قلب غیر مهذب وارد بشود ، انسان را به عقب می برد هرچه انباشته تر باشد ، مصایبش زیادتر است . وقتی یک زمین شوره زار (یا) سنگلاخ باشد ، هرچه تخم در آن بکارند نتیجه نمی دهند. یک زمین شوره زار ، قلب محجوب ، غیر مهذب ، قلبی که از اسم خدا می ترسد (بی حاصل است ) بعضی ها از مسائل فلسفی – با این که فلسفه یک علم رسمی است – چنان رم می کنند که خیال می کنند یک ماری است . فیلسوف هم از عرفان آن طور رم می کند . عارف هم همین طور است ، (تا) بالاتر . . . همه علوم رسمی ((سر به سر قیل است و قال ))(202) .

و من نمی دانم ما کی (می توانیم ) لااقل آن طور خودمان را مهذب کنیم که این علوم رسمی خیلی مانعمان نشود ؛ از خدا مانعمان نشود ، از ذکر الله مانعمان نشود ، این هم خودش یک مساءله ای است . اشتغال به علم ، اسباب این نشود . که یک غرور پیدا بشود که ما را از مبداء کمال دور کند . این غروری که در ملاها هست ، چه آنهایی که علوم مادی و طبیعی دارند و چه آنهایی که علوم شرعی دارند یا علوم عقلی دارند . این اگر ، قلب مهذب نباشد یک غروری می آورد ؛ همان غروری که انسان را از خدا بکلی باز می دارد . وقتی مشغول مطالعه است غرق در مطالعه است ، وقتی مشغول نماز است ، پیش نماز نیست . یکی از دوستان ما بود – خدا رحمتش کند – می گفت که : یادم نیست بگذار بایستم نماز ، یادم بیاید . کاءنه انسان وقتی وارد می شود به نماز ، تو(ی ) نماز نیست ، اصلا به خدا توجه ندارد قلبش آن جا نیست ، قلبش جای دیگر است ، شاید فکر این باشد که مساءله علمی را حل کند این علمی که مقدمه ، برای رسیدن به مقصود است ، انسان را از مقصود باز دارد . علم شرعی است ، علم تفسیر است ، علم توحید است ، لکن در قلب غیر مهیا ، غیر مهذب ، علم توحید هم یک غل و بندی است که نمی گذارد ، مانع می شود ، علوم شرعی هم همین طورند ، اینها همه وسیله اند ، علوم شرعی ، مسائل شرعیه یک وسایلی هستند ، آنها وسایل عمل هستند (عمل ) هم وسیله است ، همه برای یک مقصدند ، همه برای این اند که بیدار بشود این نفس ، از این حجابهایی که همه برای ما ظلمانی است ، از این ظلمتها بیرون برود ، بعد برسد به حجابهای نورانی . مثل این که چنین تعبیری هست که ان الله سبعین اءلف حجاب من نور (203) . همین طور نه ((من ظلمات )) آن ها هم که نور هستند ، باز حجاب هستند . ما هنوز از حجابهای ظلمانی بیرون نرفته ایم ، ما توی حجابها می لولیم و تا آخر هم (معلوم نیست ) چه خواهد شد؟!

علم در نفوس ما تاءثیری نکرده ، الا تاءثیر سوء ؛ علوم شرعیه ، علوم عقلیه ، اینهایی که این بیچاره ها اسمش را ذهنیات می گذارند ، اینهایی که این محجوبها “ذهنیات ” می گویند ، (واقعا ذهنیات ) هستند ، یعنی عینیت ندارند ، اینها وسیله اند برای رسیدن به مقصد .

و هر کدام ما را باز دارند از آن مقصد ، دیگر علم نیست ، این حجاب است ، ظلمت است حجاب ظلمانی است . هر علمی که انسان را باز دارد از مقصد از آنچه که برای آن انبیا آمدند(حجاب است ) انبیا آمدند مردم را از این دنیا ، از این ظلمتها بیرون بکشند و به مبداء نور برسانند ، مبداء نور ، انوار نه ، نور مطلق ؛ می خواهند انسان را فانی کنند در نور مطلق ، این قطره را در آن دریا فانی کنند – البته مثال منطبق نیست – تمام انبیا برای همین آمده اند و تمام وسیله است و عینیت مال آن نور است . ((ماعدمهاییم ))(204) ، اصلمان از آن جاست ، عینیت مال آن جاست . همه انبیا همه آمده اند که ما را از این ظلمتها بیرون بکشند و به نور برسانند ، نه به انوار ، از حجابهای ظلمانی ، و از حجابهای نورانی بیرون بکشند و به نور مطلق متصل کنند .

گاهی علم توحید هم حجاب است . علم توحید است ، برهان اقامه می کند بر وجود حق تعالی ، لکن محجوب است از او . همین برهان دورش می کند ، از آنچه که باید باشد دورش می کند انبیا قدمشان این طور نبوده ؛ اولیا و انبیا قدمشان ، قدم برهانی نبوده ؛ آنها برهان می دانستند اما قضیه ، اثبات واجب به برهان نبوده . متی غبت : کی غایب بودی . حضرت سیدالشهداء می فرمایند : عمیت عین لاترک علیها رقیبا (205) آن چشمی که نمی بیند تو حاضری و مراقبی ، کور باشد ، و کور هم هست .

اول مرتبه قیام است : قلن انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله (206) . اصحاب سیر هم این را منزل اول دانسته اند ؛ شاید هم مقدمه باشد و منزل نباشد . در منازل السائرین این را منزل اول دانسته اند ؛ لکن ممکن است که این اصلا مقدمه باشد ، منزل بعد باشد اول این است که یک وصیت ، یک موعظه به وسیله یک موجودی که خودش یافته است (صادر می شود) و می فرماید به آنها بگو که انما اعظکم بواحده : فقط یک موعظه ، فقط این که قیام کنید برای خدا . همه چیز از این جا شروع می شود ، همه مسائل از این جا شروع می شود که ((قیام لله )) باشد ، انسان نهضت کند برای خدا ، بایستد برای خدا ، از این خواب بیدار بشود . کاءنه (امر می کند) : به این خوابها ، به اینهایی که افتاده اند آن جا و خوابند و بیهوش بگو که من به شماها یک موعظه دارم و آن این است که بلند شوید از جا برای خدا ، قیام کنید برای خدا . راه بیفتید و ما همین یک موعظه را هم تا حال گوش نکرده ایم ، برای او راه نیفتاده ایم راه افتادنمان برای خودمان است ؛ آن ها هم که خیلی خوب هستند باز برای خودشان . بله اولیایی هستند که یک جور دیگرند ؛ آن موعظه برای ما خوابهاست ، آنها رسیده اند ، بالا هستند . ما را خواهند برد ، این معنا را هیچ کس نمی تواند (انکار کند) ما الان این جا هستیم و موکلهایی که بر همه قوای ما تسلط دارند ، دارند ما را می برند آن قوا دارند ما را به آن طرف می کشند ؛ از اول که در طبیعت هستیم دارند می کشند ما را (به ) طرف جای دیگر ، ما خواهیم رفت ، لکن خواهیم رفت با ظلمتها با حجابها .

حب دنیا مبداء همه چیز است حب الدنیا راءس کل خطیئه (207) ، مبداء همه خطایا همین است . حب دنیا گاهی وقتها انسان را به آن جا می رساند که اگر موحد هم هست ، لکن اگر اعتقادش باشد که خدا از او دنیا را گرفته ، در قلبش کدورتی حاصل می شود ، یک بغضی حاصل می شود .

گفته شده است آن آخری که انسان را می خواهد ارتحال کند از این عالم ، می آیند شیاطینی که می خواهند نگذارند این آدم ، موحد از این عالم بیرون برود ، می آورند ، جلوی رویش چیزهایی را که دوست دارد . طلبه ، مثلا کتاب دوست دارد ، کتابش را می آورند می گویند که ما آتش می زنیم ، برگرد از این عقیده ای که داری والا اینها را آتش می زنیم . آن که علاقه به فرزند دارد ، آن که علاقه به چیز دیگر دارد (همین طور است ) خیال نکنید که اهل دنیا عبارت از آنهایند که مثلا کاخ (208) دارند ؛ ممکن است یک نفر خیلی هم کاخ داشته باشد اهل دنیا نباشد ، یک طلبه ای یک کتاب داشته اهل دنیا باشد ، علاقه داشته باشد . میزان علاقه است ؛ میزان دنیا ، آن علایقی است که انسان به این اشیاء دارد و این علایق ممکن است آن دم آخر ، که انسان ببیند دارد از علایقش جدا می شود ، دشمنی بیاورد با خدا ؛ دشمن خدا بشود و از این عالم برود . علایق را باید کم بکنیم ؛ علاقه ها باید کم بشود . طبیعتا ما از این جا می رویم ؛ (و) علی ای حال چه علاقه قلبی به چیزی داشته باشیم یا نداشته باشیم ، فرقی به حال (ما) نمی کند . شما فرض کنید که علاقه داشته باشد به این کتابتان یا نداشته باشید ، کتاب مال شماست ؛ از آن هم استفاده می کنید علاقه داشته باشید به این خانه یا نداشته باشید ، این خانه مال شماست ، استفاده هم می کنید . علاقه را کم کنید ، علاقه را تا می توانید از بین ببرید . آن که انسان را گرفتار می کند این علاقه ای است که انسان دارد ، آن هم از حب نفس است ، مبداء همان حب نفس است . حب دنیا ، حب نفس ، حب ریاست ، یک دردی است که انسان را به هلاکت می رساند . حب مسند ، حب مسجد ، همه اینها دنیاست ، علایق دنیاست ؛ حجابهایی است که ((بعضها فوق بعض )) دایم ننشینیم و بگوییم آن هایی که دارای کذا و کذا هستند چنین و چنانند . ببینید خودتان در آن حدی که هستید چه طورید ؛ علاقه شما به آن چیزی که دارید چقدر قوت دارد و روی این علاقه هست شما به او ایراد می گیرید .

اگر این حب نفس و خودخواهی نباشد ، انسان از دیگران عیب نمی گیرد . این عیب گیری هایی که بعضی از ما نسبت به دیگران می کنیم ، همه اش برای این است که ما خودمان را – برای آن حب نفسی که داریم – خیلی مهذب و صحیح و آدم کامل می دانیم و دیگران را معیوب می دانیم ، و به عیبشان ایراد می گیریم . در آن شعر هست که یک آقایی – شعرش را نمی خواهم بخوانم – به یک کسی اشکال کرد (او) گفت من همین هایی که می گویی هستم ، اما تو آن طور که می نمایی هستی ؟ ما که داریم در جامعه نمایش می دهیم که ما برای خدا درس می خوانیم ، درس شریعت می خوانیم ، چون درس شریعت (می خوانیم پس ) از جندالله هستیم ، و اسم خودمان را جندالله گذاشته ایم ، ما آن طوری که ظواهرمان هست هستیم ؟ همین مقدار خیلی نازل ، که این ظواهر با باطن همگام باشند نه منافی باشند ، ظاهر یک جور و باطن یک جور (هستیم ؟) مگر نفاق غیر از این است ؟ نفاق همه اش این نیست که اظهار بکند من یک آدم کذا و کذا هستم ، و خلافش باشد ؛ این هم نفاق است ، اینها هم از منافقینند ، منتها یکی آن مرتبه است یکی هم این مرتبه است .

بالاءخره باید از این دنیا رفت و گفته نشود که اینها دعوت به آن طرف می کنند و این جا نه ! انبیا در عین حالی که همه دعوتهایشان برای آن جا بود ، این جا عدالت را رواج میدادند . پیغبر اکرم در عین حالی که یک موجود الهی بود ، به او نسبت می دهند که فرمود : لیعان علی قلبی و انی لاءستغفرالله فی کل یوم سبعین مره (209) یک چنین چیزی از پیغمبر نقل شده است که اشتغال به این طور مسائل ، حجاب است برای ما ؛ و ما باید از این حجاب بیرون بیاییم . لااقل این مقدار که نمایش می دهیم ، باشیم ؛ نه غیر آن نمایش می دهیم باشیم ، اگر در جبهه مان آثار سجود هست ، که لله داریم کار می کنیم ، در نماز ریا نکنیم دیگر . اگر خیلی خودمان را مقدس جلوه می دهیم ، ربا نخوریم ، کلاه نگذاریم سر دیگران و هکذا . . .

این که خیال کردند که این علوم معنوی مردم را از فعالیت باز میدارند ، این اشتباه است ؛ همان آدمی که این علوم معنوی را به مردم یاد می داد ، و کسی هم مثل او بعد از رسول الله حقایق را نمی دانست ، همان روزی که با او بیعت کردند – به حسب تاریخ – کلنگش را برداشت رفت سراغ فعالیتش ، منافات با هم ندارد . اینهایی که به خیال خودشان از دعا و ذکر و (امثال ) اینها مردم را پرهیز می دهند ، که بچسبند این مردم به دنیا ، اینها هم نمیدانند قصه چیست ، اینها نمی دانند که همین دعا و همین چیزها آدم را می سازد ، به طوری که (با) دنیا هم آن طوری که باید با آن رفتار کند ، می کند . عدل را همین انبیایی که همه مصایب برای آنها بود و اهل ذکر و فکر و همه چیز بودند ، در دنیا اقامه کردند . به ضد ستمگرها قیام کردند ؛ همان حسین بن علی سلام الله علیه کرد که دعای یوم العرفه اش را می بینید چیست . همان دعاها مبداء این طور مسائل می شود ، همان توجهات به خدا . این ادعیه انسان را متوجه می کند به مبداء غیبی اگر انسان درست بخواند ، همان توجه به مبداء غیبی موجب این می شود ، که انسان علایقش به خودش کم بشود ؛ و این نه مانع از فعالیت است ؛ خیر ، این فعالیت هم می آورد ، لکن فعالیت برای خودش نیست . می فهمد که باید فعالیت کند برای بندگان خدا ؛ خدمت به خداست .

اینهایی که از کتب ادعیه انتقاد می کنند ، برای این است که نمی دانند ، جاهلند ، بیچاره اند ؛ نمی دانند که این کتب دعیه چطور انسان می سازد . این دعاهایی که از ائمه ما وارد شده است ، مثل مناجات شعبانیه مثل کمیل ، دعای حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه سمات ، اینها چطور انسان درست می کنند . همان که آن دعای شعبانیه را می خواند ، شمشیر (هم ) می کشد . در روایت است که همه ائمه دعای شعبانیه میخواندند . من ندیدم که در سایر ادعیه که این طور تعبیر شده باشد که همه ائمه می خواندند(210) . همان که این دعای شعانیه را می خواند ، همان شمشیر می کشد ، و با کفار جنگ می کند . این ادعیه انسان را از این ظلمت بیرون می برد . وقتی که از این ظلمت بیرون رفت یک انسانی می شود که برای خدا کار میکند ؛ کار می کند اما برای خدا ، شمشیر می زند برای خدا ، مقاتله می کند برای خدا ، قیامش برای خداست . نه این است که ادعیه باز می دارد انسان را از اینهایی که آن آقایان می گویند . آنها همه آمالشان همین جاست . هرچه ماورای این جا باشد ذهنیات است در نظر آقایان ، و یک وقت هم به آن می رسند که ببینند آن ها عینیات بوده ، اینها ذهنیات است همین ادعیه ، و همین خطبه ها ، و همین نهج البلاغه ، و همین مفاتیح الجنان ، و همین کتابهایی که ادعیه هستند ، اینها همه کمک انسانند ، در این که انسان را آدم کنند .

وقتی یک انسانی آدم شد ، به همه این مسائل عمل می کند ، زراعت هم می کند ، لکن زراعتی که برای خداست ؛ جنگ هم می کند . همه این جنگهایی که در مقابل کفار و در مقابل ستمگرها شده از اصحاب توحید و از این دعاخوانها بوده (است ) . آن هایی که در رکاب رسول خدا ، در رکاب امیرالمؤ منین بودند ، اکثرا اهل این جور عبادات زیاد بودند . خود حضرت امیر در بحبوحه جنگ ایستاده بود نماز می خواند . آن جا قتال بود و او نمازش را می خواند . قتال هم می کرد نماز هم می خواند . وقتی هم در همان بحبوحه جنگ از او یک مطلبی را پرسیدند ، ایستاد ، توحید برایشان گفت . یک کسی گفت که آخر در این وقت ، فرمود – به حسب نقل – ما برای این جنگ می کنیم (211) جنگمان برای دنیا (نیست ) نمی خواهیم با معاویه جنگ کنیم تا شام را بگیریم شام و عراق را پیغبر و امیر نمی خواستند آنها می خواستند اینها را آدم کنند ، می خواستند جان مردم را از دست مستکبرنی رهایی ببخشند اینها هم همانها بودند که اصحاب دعا بودند همین دعای کمیل را که از حضرت امیر وارد شده (ببینید) ، هیمن آدم کمیل بخوان شمشیر بزن است .

دور کردن مردم از ادعیه و کتب دعا (آن طور) که یک وقتی آتش می زدند یک روزی داشت آن مرد خبیث ، کسروی (212) که روز آتش سوزی بود ، کتابهای عرفانی و کتابهای دعا و(امثال ) اینها را می آوردند ، می گفتند ، که آن روز آتش می زد اینها نمی فهمند دعا یعنی چه تاءثیر دعاخوانهاست . همینها هم که به طور ضعیف دعا می خوانند و ذکر خدا می گویند ، به اندازه همان مقدار تاءثیری که (در آنهاست ) طوطی وار هم هست لکن در شاءن تاءثیر کرده – بهتر از آنهایند که تارک هستند .

نمازخوان ولو این که یک مرتبه نازله ای را دارد ، از آن نماز نخوان بهتر است ، مهذب تر است . این دزدی نمی کند پرونده های جنایت را شما بررسی کنید ، ببینید چقدرش مال طلبه است چقدرش مال غیرطلبه است چند تا ملا پرونده دزدی یا شرب خمر یا فرض کن جهات دیگر داشته ؛ البته اشخاص قاچاق هم در این طایفه هستند ، اما آنها نه اهل نمازند نه اهل چیزهای دیگرند ؛ صورت قرار داده اند این را برای استفاده اما همین دعاخوانها و همین کسانی که به ظواهر اسلام عمل می کنند ، اینها پرونده های جنایتشان نسبت به دیگران ، هیچ است و یا کم است در نظر این عالم همینها دخالت دارند .

دعا را نباید از بین این جمعیت بیرون برد جوانهای ما را نباید از دعا منصرف کرد این یک مطلب غیر صحیحی است به اسم این که ((قرآن باید بیاید میدان )) آن چیزی که راه هست برای قرآن ، از دست داد اینها وسوسه هایی است که از شؤ ون شیطان است به اسم این که قرآن باید خواند دیگر دعا و حدیث باید کنار برود و قرآن بیاید ، دعا و حدیث باید کنار برود و قرآن بیاید دعا و حدیث را اگر استثنا کنیم قرآن هم رفته است آنهایی که قرآن را می خواهند بیاورند میدان و حدیث را کنار بزنند ، آنها قرآن هم نمی توانند به میدان بیاورند آن هایی که ادعیه را می خواهند کنار بگذارند و به اسم این که ما قرآن می خواهیم نه دعا ، آنان قرآن را هم نمی توانند بیاورند به صحنه اینها از وسواس شیطان است ، و از چیزهایی است که انسان را گول می زند ، و بیان هم یک بیانی است که جوانها را گول می زند باید این جوانها ببینند آنهایی که اهل حدیث بودند و اهل ذکر بودند و اهل دعا بودند بیشتر خدمت کردند به این جامعه ، یا آنهایی که اهل این نبودند و می گفتند : ما اهل قرآنیم . کدام بیشتر خدمت کردند؟ تمام این خیرات و مبرات که می بینید ، از این مؤ منین است . تمام این موقوفاتی که برای خیرات مطلق و برای دستگیری از ضعفاست ، از این اهل ذکر و اهل نماز و اهل دعا است ، از غیرشان نیست . در اشرافی هم که سابق بودند و متمول بودند آنهایی که نماز خوان بودند ، مدرسه درست کردند . آنهایی که نماز می خواندند مریضخانه و امثال اینها درست کردند . این یک مطلبی است که نباید از بین مردم بیرونش برد . باید این ترویجش کرد ، باید مردم را وادار کرد به این که این توجهات به خدا را داشته باشند .

ما اگر هم قطع نظر از این بکنیم که برای رسیدن انسان به کمال مطلق این ادعیه کمک می کند ، برای اداره یک کشوری هم اینها کمک می کنند . کمک کردن یک وقت این است که انسان می رود دزد را می گیرد ، یک وقت دزدی نمی کند . آنهایی که اهل مسجد و دعا هستند ، آنها اختلال نمی کنند ، این خودش کمک به جامعه است . وقتی جامعه (جمع ) افراد است ، افراد اگر فرض کنید نصفشان اشخاصی باشند که به واسطه اشتغال به همین دعا و ذکر و امثال ذلک از معاصی (دوری می کنند) ، کاسب است کسبش را می کند ، معصیت هم نمی کند ، دزدی هم نمی کند ، اینهایی که سرگردنه می روند و تفنگ می کشند و آدم می کشند اینها اهل این معانی نیستند ؛ اگر اهل این معانی بودند نمی کردند . تربیت جامعه به همین چیزهاست ، به همین ادعیه است به همین اموری است که از پیغمبر و از خدا وارد شده است ، قل ما یعبؤ ا بکم ربی لولا دعاءکم (213) . اگر قرآن را هم می خواهد ، قرآن دارد از دعا تعریف می کند ، مردم را وادار به دعا می کند ، ((که اعتنا به شما نداشتیم اگر دعا نبود)) پس اینها قرآن را هم قبول ندارند . آن که می گوید : ما دعا را نمی خواهیم ، قرآن را هم نمی خواهد ، یعنی قرآن را قبول ندارد . اءدعونی اءستجب لکم (214) مردم ! مرا بخوانید ، دعا کنید .

ان شاءالله خداوند ما را از اهل دعا و اهل ذکر و اهل قرآن قرار بدهد . ان شاءالله .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar