اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۳:۵۴ ۲۱

جلسه پنجم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم . الحمدلله رب العالمین

قبل از این که دنباله آن مطلب را عرض کنم ، مطلبی را باید عرض کنم که شاید هم مفید باشد و هم لازم ؛ و آن این است که گاهی وقتها اختلافاتی که بین اهل نظر و اهل علم حاصل می شود ، برای این است که زبانهای یکدیگر را درست نمی دانند . هر طایفه ای یک زبان خاصی دارند . نمی دانم این مثل را شنیده اید ، که سه نفر بودند ، یکی فارس بود ، یکی ترک بود ، یکی عرب ، اینها راجع به ناهارشان که چه بخوریم بحث کردند ، فارس گفت : ((انگور می خوریم )) عرب گفت : ((خیر عنب می خوریم )) ترک گفت : ((خیر ما اینها را نمی خوریم ما ازوم می خوریم )) اینها اختلاف کردند برای این که زبان یکدیگر را نمی دانستند . بعد می گویند یکی آمد و رفت انگور آورد ، همه دیدند که یک چیز است ، یک مطلب ، در زبانهای مختلف یک مطلب است ، اما زبانهای مختلف است در آن .

فلاسفه ، مثلا یک زبان خاص به خودشان دارند ، اصطلاحاتی (مخصوص ) خودشان دارند ، زبان عرفا هم خاص به خودشان است و اصطلاحات (آنها) خاص خودشان است . فقها هم اصطلاحات خاص به خودشان دارند . شعرا هم یک زبان خاص شعری دارند و زبان اولیای معصومین علیهم السلام هم یک طوری است که باید ببینیم این سه – چهار طایفه که با هم اختلاف دارند ، کدام زبانشان نزدیکتر به زبان اهل عصمت است و کدام زبانشان نزدیکتر به زبان وحی است .

گمان ندارم هیچ کس ، هیچ آدم عاقلی که موحد باشد البته ، اختلاف در این معنا داشته باشد ، که حق تعالی هست و او مبداء همه موجودات است ، موجودات معلول مبداء وجودند احدی قایل نیست به این که شما با این کت و شلوارتان خدایید . هیچ عاقلی چنین تصوری هم نمی کند . یا فلان آدم با عمامه و ریش و عصایش خداست ؛ این مخلوق است در این هیچ اشکالی نیست . لکن اختلاف از آن تعبیرات و برداشتهایی است که از علت و معلول می شود . باید ببینیم آنهایی که مثلا از طبقه عرفا بودند ، اینها دردشان چه بوده است که آن جور تعبیر می کردند . چه وادارشان کرده بودکه آن طور تعبیر بکنند .

البته این که من حالا می خواهم مصالحه و صلح بدهم بین این طوایف و بگویم اینها همه یک چیز می گویند ، نه این است که من می خواهم هم فلاسفه را مثلا تنزیهشان کنم ، یا همه عرفا را ، یا همه فقها را . نه این مساءله نیست ((ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد (232) ، ای بسا دکانداری که موجب یک حرفهایی می شود که با همان دکان مناسبند . من مقصودم این است که در بین همه این طوایف اشخاص زیادی منزه بودند و این اختلافی که حاصل شده است در مدرسه ، مثل آن اختلافی (است ) که در مدرسه بین اخباری و اصولی حاصل شده است که گاهی اخباری اصولی را شاید تکفیر هم بکند . اصولی هم اخباری را تجهیل می کند . با این که اینها مطلبشان دو تا نیست آنها هم دو تا نیست .

حالا ما بحثمان در این جاست که یک طبقه ای از فلاسفه هستند که اینها تعبیراتشان این است که ((عله العلل )) ، ((معلول اول )) ((معلول ثانی )) و تا آخر ، دایم به علیت و معلولیت تعبیر می کنند ، خصوصا آنهایی که از فلاسفه قبل از اسلام هستند . تعبیرات آنها همان تعبیرات خشک علیت و معلولیت و سببیت و مسببیت و مبداء و اثر و از این تعبیرات (است ) و فقهای ما هم تعبیر به معلولیت و علیت می کنند ، از این ابایی ندارند . و به خالق و مخلوق هم همه تعبیر می کنند ؛ از این هم ابایی نیست . یک دسته هم از اهل عرفان هستند و اینها در تعبیراتشان با اختلافی که هست ، تعبیرات مختلفه ای دارند ، مثل همین ظاهر و مظهر و تجلی (و) امثال ذلک . آنها این جور تعبیر می کنند و ما باید ببینیم چه شده است که این طایفه این جور تعبیر می کنند و ما باید ببینیم چه شده است که این طایفه چه جور تعبیر می کنند و چه شده است که در لسان ائمه ما – علیهم السلام – هم این نحو تعبیر است من هیچ یادم نیست که علیت و معلولیت و سببیت و مسببیت و . . . (آمده ) باشد . خالقیت و مخلوقیت هست ، تجلی هست ، ظاهر و مظهر هست .

(و) امثال اینها . باید ببینیم اهل عرفان که از این تعبیر فلاسفه مثلا ، دست برداشتند ، یا از این تعبیر عامه مردم دست برداشتند ، و یک مطلب دیگری گفته اند که دیده اند اسباب اشکال (هم ) است بین اهل ظاهر ، چرا این را گفتند . ما حالا اینها را حساب می کنیم .

علت و معلول : یک موجود (علت ) ایجاد کرده یک موجود دیگر را (معلول ) . در نظر علیت و معلولیت این است که معلول یک طرف واقع شده ، علت یک طرف این یک طرف و یک طرف یعنی چه ؟ مکانا با هم مختلفند! مثل نور شمس و خود شمس ، که شمس این نور را دارد ، و از او هم صادر شده است و جلوه او هم هست ، اما این طوری است که شمس یک موجودی است در یک محلی واقع شده ، است و نور شمس هم یک موجود دیگری در یک محل دیگر واقع شد ؛ ولو این که اثر اوست ، ولو این که معلول اوست . آیا معلولیت و علیت نسبت به ذات واجب ، نظیر این معلولیت و علیتی است که در طبیعت است : آتش ، علت از برای حرارت است ، و شمس ، علت از برای روشنایی است ، اینطور است ؟ آیا یک اثر (و مؤ ثری ) است که حتی مکانا هم از هم جدایند ؛ او یک مکانی دارد این یک مکان دیگر دارد .

اثر و مؤ ثری که در طبیعت هست ، غالبا این طوری است که حتی بعد مکانی هم (دارند) حتی از هم جدا هستند از حیث مکان . آیا می توانیم مادر مبداء اعلی یک چنین چیزی قایل بشویم ، که موجودات (از او) جدا هستند ، (هر کدام ) یک مکانی دارند و یک زمانی ؟ عرض کردم تصور این امور بسیار صعب است ، تصور این که موجود مجرد وضع خودش چه طوری است مشکل است ؛ و خصوصا مبداء اعلی که هرچه بخواهی از او تعبیر بکنی آن نیست چه طور است وضع آن احاطه قیومیه ای که از برای حق تعالی به موجودات هست ؟ هومعکم یعنی چه ؟ قرآن می فرماید و هو معکم اءینما کنتم (233) معکم )) یعنی پهلوی آدم است ؟ همراه آدم است به طور مصاحبت ؟ این که آن ها این طور تعبیر کردند برای این است که نمی توانستند از واقع تعبیر کنند ، هر چه نزدیکتر بوده به واقعیت ، آن نزدیکتر را اختیار کرده اند . چنانچه در کتاب و سنت هم آن نزدیکتر است ، اختیار شده است . فهم این مساءله بسیار مشکل است که خالق و مخلوق مکانتش چیست ، کیفیت چه طوری است . کیفیت خلق و مخلوق مثل کیفیت آتش است و اثرش ؟ مثل کیفیت نفس است و این چشم و گوش و قوا؟ که شاید از اکثر این (مثالها) نزدیکتر باشد ، ولی باز این هم نیست . احاطه است ، یک احاطه قیومی که دیگر(از) ضیق خناق باید این را گفت ؛ احاطه قیومی بر همه موجودات به حیثیتی که هیچ جای از موجودات نیست الا این که او هست .

لودلیتم بحبل الی الاءرضین السفلی لهبطتم علی الله (234) این که اینها آمده اند این تعبیر را کرده اند نه این است که می خواهند بگویند مراد از ((فلان چیز حق )) این است که مثلا یک آدم ممکنی که عصا و عمامه دارد این حق تعالی است ؛ هیچ عاقلی این را نمی گوید اما آن که بتوانیم ما یک تعبیری بکنیم ، که نزدیک باشد لااقل به آن مساءله ، به آن نسبت به حق تعالی و مخلوق ، ربط بین حق تعالی و مخلوق مشکل است ، بخواهد نزدیک به ذهن بشود تا ین جا می رسد که یک وقت می بیند از باب این که آدم دیگر توجهش به این مسائل نیست ، می گوید که این هم حق است ، همه چیز اوست . فلهذا می بینید در تعبیر فلاسفه اسلام هم هست : صرف الوجود کل الاشیاء و لیس بشی ء منها ((کل الاشیاء)) و ((لیس بشی ءمنها)) خود تناقض است می خواهد این را بگوید که هیچ نقصی در او نیست ، صرف الوجود در او هیچ نقصی نیست ، هر چه سنخ کمال است او واجد است ، همه موجودات ناقصند ، پس ((لیس بشی ءمن ها)) بخواهد یک موجود دیگری باشد ، ناقص می شود . یک موجود تامی است که هیچ نقصان در او نیست وقتی هیچ نقصان در او نبود نمی شود واجد یک کمالی نباشد هر کمالی در هر موجودی هست از اوست ، رشح او ، جلوه او(ست ) وقتی جلوه او باشد ، ذات به طور بساطت ، تمام کمال است ؛ ذات کمال الکمال است .

((کل الاشیاء)) یعنی کل الکمال . و ((لیس بشی ءمنها)) یعنی هیچ نقصی در کار نیست ، نه این که میگوید ((صرف الوجود کل الاشیاء)) یعنی ((صرف الوجود)) شمایید ؛ ولهذا می گوید ((ولیس بشی ءمنها)) می خواهد بگوید : که او تمام کمال است و هیچ موجودی تمام کمال نیست او چون تمام کمال است ، هر کمالی را او دارد ، این طور تعبیر می کند .

یکی از اشکالاتی که یک کسی که اطلاع از مسائل ندارد (مطرح میکند) این است که اهل عرفان می گویند که ((چون که بی رنگی اسیر رنگ شد))(235) با این که شعر در اصل مربوط به این باب نیست ، آنها اصلا توجه هم نکرده اند که آن شعر مربوط به این باب نیست ، مربوط به حقیقت نیست مربوط به جنگی است که بین دوتا انسان واقع می شود ؛ و مقصود او را چون متوجه نشده اند ؛ از این جهت گفته اند که این کفر است . با این که اصلا ربطی به آن مساءله ندارد ؛ مسئله دیگری است که این همه جنگها که در عالم واقع می شود سر چیست ، و اساسا چرا جنگ واقع می شود این رنگی که این جا می گوید ، تعلقی است که بعضی شعرا(ی ) دیگر هم در تعبیراتشان دارند : ((از آن چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ))(236) و بی رنگی آن است که تعلق نداشته باشد به یک چیزی از طبیعت وقتی تعلق نداشته باشد به طبیعت ، این نزاع واقع نمی شود . تمام نزاعهایی که واقع می شود مال این است که انسان تعلق دارد به طبیعت ، و طبیعت (را) هم به واسطه علقه ای که دارد برای خودش می خواهد . آن (دیگری ) هم تعلق دارد به طبیعت و آن را برای خودش (می خواهد) در هر شاءنی از شؤ ون نزاع واقع می شود .

این آدم میخواهد بگوید که در فطرت اصیله که رنگ تعلقی نیست ، نزاع ، (هم ) نیست اگر همان طوری که حضرت موسی بی تعلق بود ، فرعون هم بی تعلق بود ، دعوا نمی شد . اگر در همه عالم انبیاء جمع بودند ، هیچ وقت دعوا نمی شد ؛ و این دعوا سر تعلقات است . همه دعواهایی که در عالم واقع می شود سر این تعلقات است . ((بی رنگی اسیر رنگ شد)) یعنی این که فطرتی که رنگ نداشت ، تعلق نداشت ، وقتی اسیر تعلق شد ، اینها دعوایشان می شود اگر این رنگ برداشته بشود ، موسی و فرعون هم آشتی می کنند این باب ، آن باب نیست ؛ در عین حال آن کسی که این ایراد را می گیرد ، متوجه نشده است که این ، راجع به دوتا موجودی است که با هم دعوا دارند ، نه راجع به اصل مساله .

شما ملاحظه کنید ، تعبیراتی که در ادعیه ائمه – علیهم السلام – واقع شده ، با این تعبیراتی که در لسان عرفا واقع شده ، مبداء این شده است که بعضی چون توجه به لسان مقصد نداشته اند ، تا حد تکفیر هم رفته اند ، چه مغایرتی دارند . در مناجات شعبانیه – که به حسب روایت ، مناجات همه ائمه بوده ، همه ائمه به حسب روایت آن را می خواندند، و در روایات من ندیدم که (یکی از) دعیه ، مال همه ائمه باشد – آمده است : الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و اءنر اءبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق اءبصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر اءرواحنا معلقه بعز قدسک (237) و دنبال آن این است الهی واجعلنی ممن نادیته فاءجابک ولا حظته فصعق لجلالک (238) (معنای ) اینها چیست ؟ به حسب نظر آقایان ائمه ما که همه ، این را می خواندند ، مقصودشان چه بوده (است )؟ ((هب لی کمال الانقطاع الیک )) یعنی چه ؟

او ((کمال الانقطاع )) را از خدا می خواهد ، با این که باید به سیر خودش واقع بشود این باب ، باب مرتبه سیر خود انسان است ، و او سیر خودش را از خدا می خواهد ، اینها به چه معناست ؟ ((ابصار القلوب )) چیست که با آن می خواهد نگاه کند به حق تعالی ؟ این قلب و این بصر قلب چیست که با نور این بصر قلبی به حق تعالی نظر کند؟ (بعد می فرماید) همه اینها را به من بده که غایت این است : حتی تخرق اءبصار القلوب حجب النور وقتی حجب نور را قطع کرد : تصل الی معدن العظمه و تصیر اءرواحنا معلقه بعز قدسک این یعنی چه ؟ یعنی آویزان بشوم به او؟ این ((صعق لجلال )) که قرآن هم برای موسی می گوید ، ، غیر آن فنای است که اینها می گویند؟ مرتبه بر مرتبه بالا رفته تا آن جا که ((ابصار قلوب )) خرق کند همه حجابها را ، و بعد به معدن عظمت واصل شود . ((معدن العظمه )) چیست ؟ این وصول چیست ؟ غیر آن وصولی است که آن ها میگویند؟ آن وصول هم همین است : ((فتصل الی معدن العظمه )) ((معدن العظمه )) غیر حق تعالی چیز دیگر می تواند باشد؟ معدن عظمت اوست که همه عظمتها باید از او گرفته بشود . معدنش آن جاست . ((فتصل )) وصول پیدا بکند الی معدن العظمه و تصیر اءرواحنامعلقه بعز قدسک حالا که رسید ، ارواح معلق بشود ((بعز قدسک )) .

این همان معنایی است ک عرفا می گویند یک نفر آدم که اطراف قضیه را توجه کرده ، نمی تواند بگوید : ((علت و معلول است )) . ضیق تعبیر است نمی شود تعبیر کرد از آن به علت و معلول ، به اثر و مؤ ثر . خالق و مخلوق هم یک بیان روی مذاق عامه است ، بهتر از آن تعبیرات است لکن تجلی بهتر است و باز هم نزدیکتر به آن معنایی است که هیچ نمی شود از آن تعبیر کرد .

این ربط مابین حق و خلق از مسائلی است که تصورش از تصدیقش مشکل تر است ؛ تصدیقش می شود کرد ، اگر آدم تصور کند ما چطور تصور بکنیم که یک موجودی در هیچ جا غایب نباشد ، یک جا نباشد؟ باطن اشیاء هست ، ظاهر اشیاء هست و همه معلولش هستند ، اما تعبیر نمی توانیم بکنیم از آن چنین مؤ ثری (که ) در باطن اشیا هست ، در ظاهر اشیا هست ، لایخلو منه شی‌ء: هیچ جا نیست که خالی باشد از او ، چه طور تعبیر کنند که بتوانند آن مطلب را افاده کنند؟ و هر چه تعبیر کنند نمی شود ، جز این که آنهایی که اهلش هستند دعا کنند ، این طور دعایی که در مناجات شعبانیه است .

بنابراین اختلافی نیست که یک دسته ، یک دسته ای را تکفیر کند ، یک دسته دسته ای ، را تجهیل کند ، چرا اختلاف ؟ شما هم اگر بخواهید این معنا را تعبیر کنید چطور تعبیر می کنید؟ بفهمید آنها چه می گویند! بفهمید درد دل این آدمی که اظهار نمی تواند بکند الا به این که یک چنین تعبیراتی بکند (چیست ) یک وقت هم که در قلبش آن طور نور واقع می شود می گوید که همه چیز اوست ، همه اوست شما هم در دعایتان هست که علی عین الله اءذن الله ، یدالله (239) که معروف هم هست ، اینها به چه معناست ؟ این همان تعبیری است که آنها می گویند در روایات شما هم هست که صدقه که می دهید به دست فقیر ، به دست خدا می رسد(240) در قرآنتان هم دارید که و مارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی ، این یعنی چه ؟ یعنی خدا آمد این طور کرد؟(241) این همان معنای واحدی است که همه شما می گویید .

آن بیچاره ای که مطلب دستش است می بیند نمی تواند این طوری بگوید ، می بیند این طور خلاف است ، وقتی این طور نتوانست بگوید ، آن طور تعبیر می کند و آن طور تعبیرات (می آورد) قرآن و دعا پر از حرفهایی است که آنها می گویند ، چرا باید ما سوءظن پیدا بکنیم به اشخاصی که چنین تعبیراتی کردند . بفهمید او که این طور تعبیر کرده چه غرضی از این تعبیر داشته ، چه مرضی داشته است که این طور تعبیر بکند؟ درد این آدم چه بوده است که دست برداشته از آن تعبیرات عامه مردم . خوب این آدم هم مطلع هست که چه می شود ، مع ذلک از آن حرفش ، دست برنداشته ، برای این که حقیقت را فدا نکرده برای خودش ، خودش را فدای حقیقت کرده (است ) اگر هم ما بفهمیم حرف او را ، ما هم همان طور تعبیر می کنیم چنانچه قرآن هم همان طور تعبیر کرده ، ائمه هم همان طور تعبیر کرده اند . و مطلب هم این نیست که آن ها اگر بگویند ، ((این حق است )) بخواهند بگویند واقعا این خداست . هیچ آدم عاقلی این را نمی گوید ، اما می بیند که ظهوری است که هیچ نحو تعبیری ندارد که بشود به آن یک طور جدا (یی فهماند) در یکی از ادعیه هم راجع به اولیا می فرماید : لا فرق بینک و بینها الا اءنهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بیدک (242) . این از باب ضیق تعبیر است که نمی توانند تعبیر بکنند از این جهت با این طور تعبیراتی که به کتاب و سنت نزدیکتر است ، از این تعبیراتی که دیگران می کنند ، (افاده می کنند) اما نه این که شما خیال کنید که یک نفر آدم پیدا بشود ، آن هم چه اشخاصی ! خوب ، ما معاصر ، بودیم با اشخاصی که می شناختیمشان از نزدیک ، می دیدیم چه جور اشخاصی هستند ، اینها می آمدند این طور باشند . آن اشخاصی که در همه علمها به آن دقت نظر و به آن کمال بودند ، این طور تعبیر می کردند ، ((جلوه )) تعبیر می کردند . در دعای سمات ((طلعت )) تعبیر کرده (است ) جلوه ، طلعت ، نور تعبیر شده است . صلح بکنید! عرض کردم من نمی خواهم بگویم همه (درست گفته اند) من می خواهم بگویم این طور نیست که همه (غلط گفته باشند) من وقتی تاءیید می کنم از روحانیون ، نه این که می خواهم بگویم که روحانیون همه این طورند من اشکالم این است که همه را رد نکنید ، نه این که همه را قبول کنید ، همه را رد نکیند ، این جا هم همین است حرفم که گمان نکنید هرکس یک مطلب عرفانی گفت ، یک حرف عرفانی زد او کافر است . ببینید که چه می گوید اول آدم بفهمد مطلبی که این آدم می گوید چیست ؛ بعد از این که فهمید چیست ، آن وقت گمان ندارم که (انکار کند او را) این همان قضیه انگور و عنب و اوزوم است ؛ همان قضیه است ، شما از آن تعبیر می کنید به کذا ، و یکی علیت و معلولیت می گوید ، دیگری سببیت و مسببیت می گوید و آن (دیگر) ظهور و مظهر می گوید و اینها وقتی هم میرسند به آن جایی که ما چه طور تعبیر کنیم از یک موجودی که همه جا هست و هیچ یک از این اشیاء هم نیست ، یک وقت می بینید که می گوید : علی یدالله ، علی عین الله ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی . آن که با تو تعهد کرد با خدا تعهد کرد ، یدالله فوق اءیدیهم . (اما آیا این ) فوق معنایش این است که دستی روی دست دیگر قرار بگیرد یا ((فوق )) معنوی است ، فوقی است که تعبیر ندارد ، فوقی است که نمی توانیم یک تعبیری از آن بکنیم که حق تعبیر باشد؟

همان طور که خدای تبارک و تعالی اجل از این است که مخلوط شی ء یا مربوط به شی ء به این معنی باشد . اجل از این است که ما حتی جلوه اش را هم (بتوانیم ) بفهمیم چه طوری است . حتی جلوه اش هم مجهول است پیش ما اما ما ایمان داریم به این که چنین مسائلی هست ، ردش نمی کنیم و ما امیدواریم که وقتی اعتقاد به این داشته باشیم که چنین مسائلی هست ، چنین چیزهایی هست ، این که در کتاب و سنت واقع شده است یک واقعیتی است (دیگر انکار نکنیم آن را) قرآن آن جایی که راجع به جلوه حق نسبت به خلق می گوید ظهور (تعبیر می کند : ) هوالظاهر و الباطن و این ظاهرا در سوره حدید است در روایت وارد شده است که شش آیه اول سوره حدید مال کسانی است که در آخرالزمان می آیند ، آنها میفهمند(243) ؛ و در آن واقع شده است کیفیت خلقت و (غیر آن ) در آن جا هوالاول و الآخر والظاهر و الباطن ، هو معکم اءینما کنتم در آخرالزمان هم به این سادگی نمی تواند کسی بفهمد ، یکی دوتا شاید در عالم (بفهمند)

عمده نظر من به این بود که این سوء تفاهم برداشته بشود ، و این اختلافی که در مدرسه هست ، و بین اهل علم است برداشته بشود ، و جلوی معارف گرفته نشود . اسلام فقط عبارت از احکام فرعیه نیست ؛ فرعند اینها ، اساس ، چیز دیگر است ، نباید ما اصل را فدای فرع بکنیم ؛ و بگوییم که اصل ، از اساس بیخود (است و) اگر هم اصلی بگوییم ، یک اصلی که خلاف واقع است بگوییم . یکی از آقایان می گفت که ظاهرا مرحوم آقا شیخ محمد بهاری (244)(یک وقتی که ) اسم یک کسی آمد ، گفت : ((عادل کافری است )) گفتیم : ((خوب ، عادل است یعنی چه ؟ گفت : ((اما عادل است ، برای این که روی موازین عمل می کند ؛ هیچ معصیت نمی کند . اما کافر است برای این که آن خدایی که او می پسندد ، خدا نیست ؛ آن که او می پرستد اصلا خدا نیست )) .

در روایات ما هم هست که لعل که نمله خیال کند برای خدا دوتا شاخ است (245) این حب نفس است ، معلوم می شود در نمله هم این هست . این نمله هم چیز عجیبی است . حالا آن جا دارد که لعل خیال کند (خدا) دو تا شاخ (دارد) این شاخ را کمال می داند ما هم وقتی بخواهیم تعبیر بکنیم (به ) یک چیزهایی که پیش خودمان است ، یک مطالب ، یک کمالاتی که پیش خودمان ، است این طور خیال می کنیم .

این نمله همان است که (راجع ) به حضرت سلیمان می گوید : ((بی شعورند اینها)) : یا ایهاالنمل ادخلوا مساکنکم لایحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون ، فتبسم ضاحکا من قولها (246) که این به من می گوید : ((بی شعور)) . این همین حرف نمله است که همه جا هست . هدهد هم مثل او (بود که ) گفت : احطت بما لم تحط به (247) (به ) آن آدمی که پیغمبر است ، و یکی از جلیسهای او ، اصحاب او ، آن است که تخت بلقیس را به طرفه العینی (حاضر کرد) تا حالا چنین چیزی برای بشر هیج اتفاق نیفتاده (است ) این چه بوده ؟ خود این هم یک چیز مجهولی است آیا مخابره بوده ؟ اعدام و ایجاد بوده است ؟ مخابره برقی بوه . تبدیل (کرده ) به برق و رسانده ؟ چه است ، نمی دانم اما یک حضرت سلیمانی که یکی از اصحابش – که به حسب روایت یک حرف از اسم اعظم را می دانسته – این طور بوده است که قبل ان یرتد ایلک طرفک (248) این را می رسانده این جا ، آن وقت هدهد (به ایشان ) می گوید : احطت بما لم تحط به . حضرت هم بنایشان بر این بوده است که همان طوری که اینها می فهمیدند ، همان طوری گفتند و عمل می کردند .

عمده نظر من به این است که حیف است یک دسته ای از اهل علم که مردم صالح و خوبی هستند ، اینها محروم بمانند از یک مسائلی . ما که آمدیم قم ، مرحوم آقامیرزا علی اکبر حکیم (249) – خدا رحمتش کند – در قم بود وقتی که حوزه علمیه قم تاءسیس شد ، یکی از مقدسین – آنهم خدا رحمتش کند – گفته بود : ((ببین اسلام به کجا رسیده است که در خانه آقامیرزا علی اکبر باز شد))! علما می رفتند آن جا درس می خواندند . مرحوم آقای خوانساری (250) مرحوم آقای اشراقی (251) این آقای خوانساری (252) اینها می رفتند پیش آقامیرزا علی اکبر درس می خواندند ؛ آن آقا گفته بود که ببین اسلام به کجا رسیده است که در خانه میرزا علی اکبر باز شد! و حال آن که خیلی مرد صالحی بود و بعد از این که ایشان فوت شده بود گوینده شان در منبر گفته بود که من خودم دیدم قرآن می خواند! مرحوم آقای شاه آبادی (253) ناراحت شده بود از این که این آقا گفته است ، که من دیدم قرآن می خواند آقامیرزا علی اکبر . در هر صورت این سوءظن ها ، و این جدا کردن (یک عده ) خودشان را از یک خیراتی ، این موجب تاءثر است که یک حوزه ای از یک خیراتی که هست محروم ماند ؛ حتی از فلسفه که یک امر عادی است ، تا برسد به آن مساءله دیگر و عمده این است که به مطلب یکدیگر نرسیده اند ؛ چون نرسیده اند این صحبتها پیش آمده ؛ اگر برسند به مطلب یگدیگر نزاعی در کار نیست نه او این آقایی (را) که تکفیرش می کند ، با ریش و عمامه ، خدا می داند ، و نه این آقا (او را) . اگر بداند او چه می گوید ، انکار نمی کند این نمی داند او چه می گوید ، انکار می کند . اگر بداند که گرفتاری او این است که تعبیرات (نارساست ، نمی گوید که این ) تعبیرات کفری است . پیش او این طوری است که این تعبیر به علیت و معلولیت و امثال آن ، تعبیری است که غیر واقعیت است ، واقعیت این نیست این که در این چند روز ، من چند دفعه عرض کردم ، اسم جدا نیست ، از مسمی ، اسم ظهور (مسمی است ) ((علامت )) هم – نه مثل علامتهایی که برای فرسخ می گذارند – نمی شود از او تعبیر کرد . ((آیه )) نزدیکتر است به واقعیت ، (ولی ) آن هم تعبیری است که از ضیق خناق است . اصلا قرآن – همان طور که عرض کردم – مثل یک سفره ای است که هر کس ، به اندازه خودش از آن استفاده باید بکند مال یک دسته نیست ، مال همه است ، مال همه مردم است . همه مردم باید از آن استفاده بکنند ؛ هر کس به اندازه خودش ادعیه هم همین طورند .

آن قدر معارف در ادعیه ائمه اطهار علیهم السلام هست ، و مردم را از آن دارند جدا می کنند ، آن قدر معارف در ادعیه هست (که احصا نمی توان کرد) لسان قرآن است ادعیه ، شارح قرآن هستند (ائمه ما) راجع به آن مسائلی که دیگران دستشان به آن نمی رسد . مردم را نباید جدا کرد از دعا ، نباید گفت : ((حالا که ما قرآن را می خواهیم بخوانیم پس دعا را نباید خواند!)) خیر ، مردم باید با دعا انس پیدا کنند با خدا . آنهایی که انس به خدا دارند و دنیا پیش آنها این طور جلوه ندارد ، کسانی هستند که برای خودشان ارزش (قایل ) نیستند ، برای خدا مشغول به کار می شوند . آن هایی که شمشیر زدند برای خدا ، همانها هستند که همین ادعیه را می خواندند و همین حالات را داشتند ؛ آنها (بودند که ) شمشیر می زند برای خدا . نباید مردم را از این برکاتی که هست جدا کرد : قرآن و دعا از هم جدا نیستند ، همان طور که پیغمبر هم از قرآن جدا نیست .

ما نباید بگوییم ((قرآن را که ما داریم ، دیگر به پیغمبر کاری نداریم )) جدا نیستند هر دو یکی است . اینها با هم اند : لن یفترقا حتی یردا علی الحوض (254) . افتراقی در کار نیست . اگر بخواهیم حساب را جدا کنیم : قرآن علی حده باشد و ائمه علی حده باشند ، و بگوییم که ما کاری به ادعیه نداریم ، و آتش سوزی کنیم ، در آتش سوزی کتاب دعا بسوزانیم ، کتاب عرفا را بسوزانیم ، این از باب این است که نمی دانند ، بیچاره اند . وقتی انسان از حد خودش پایش را بالاتر گذاشت ، در اشتباه می افتد .

کسروی یک آدمی بود تاریخ نویس ، اطلاعات تاریخیش هم خوب بود ، قلمش هم خوب بود ، اما غرور پیدا کرد رسید به آن جایی که گفت من هم پیغمبرم . ادعیه را هم ، همه را کنار گذاشت ، اما قرآن را قبول داشت . پیغمبری را پایین آورده بود تا حد خودش ؛ نمی توانست برسد به بالا ، آن را آورده بود پایین ادعیه و قرآن و اینها همه باهم اند . این عرفا و شعرای عارف مسلک و فلاسفه هم ، همه یک مطلب می گویند ؛ مطالب مختلفه نیست . تعبیرات مختلفه است ، زبانهای مختلفه (است ) . زبان شعر خودش یک زبانی است . حافظ زبان خاصی دارد . همان مسائل را می گوید که آنها می گویند ، اما با یک زبان دیگری . زبان های مختلف است و نباید از این برکات مردم را دور کرد ، باید مردم را به این سفره پهن الهی که قرآن و سنت و ادعیه باشد ، دعوت کرد ؛ تا هرکس به اندازه خودش استفاده بکند .

این مقدمه بود برای همه مسائلی که بعدها هم اگر پیش بیاید و عمری باشد که اگر ما هم یک وقتی یک احتمال دادیم ، نگویید که این تعبیرات را شما آوردید دوباره در میدان ، مثلا دوباره (تعبیرات ) عرفا (را آوردید) خیر ، باید ، بیاید! مرحوم آقای شاه آبادی – رحمه الله – برای عده ای از کاسبها (که ) می آمدند آن جا مسائل را همان طوری که برای همه می گفت ، برای آنها هم می گفت . من به ایشان عرض کردم : ((آخر اینها (که سنخیتی ندارند) گفت : ((بگذار این کفریات به گوششان بخورد! خوب ، ما یک چنین اشخاصی داشتیم . حالا به سلیقه من درست درنمی آید که نمی شود گفت که اینها اشتباهات است .

حالا صحبت در این است که تمام شد البته وقت مان اما حالا این برای دفعه دیگر که در بسم الله الرحمن الرحیم ، الرحمن الرحیم هست در الحمدلله رب العالمین هم ((الرحمن الرحیم )) بعدش هست . الرحمن الرحیم در بسم الله ، صفت برای اسم است یا صفت برای الله ؟ دو احتمال است ، که بعد ان شاءالله ببینیم کدامش نزدیکتر به فهم است .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar
wpDiscuz