اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

فهرست کتاب
کد کتاب: ۱۱۷۷ ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۰۳:۴۹ ۲۱

جلسه چهارم

اءعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدالله رب العالمین

از صحبتهای سابق یک مطلب دیگر هم استفاده می شود ؛ و آن این که این بای بسم الله بای سببیت ، آن طور که اهل ادب می گویند نیست . اصلا فاعلیت حق از باب سببیت و مسببیت نیست ، علیت و معلولیت هم نیست . بهترین تعبیرش همان است که در قرآن واقع شده است که گاهی ظهور هو الاءول و الاءخر و الظاهر و الباطن (215) ، و گاهی ((تجلی )) تجلی ربه للجبل (تعبیر کرده است ) و این غیر از قضیه سببیت و مسببیت است ، که در سببیت و مسببیت ، یک تمایلی که مقتضی نیست در ذات حق تعالی با موجودات ، (مفروض است ) از این جهت یا باید سببیت را یک معنای توسعه داری حساب بکنیم که تجلی و ظهور را هم شامل بشود ، یا در این جا بگوییم که با ، بای سببیت نیست . بگوییم : ((باسم الله )) کذا یعنی بظوره کذا ، بتجلیه کذا . یا بگوییم : الحمد((باسم الله )) نه از باب این که حمد مسبب است حتی از برای اسم و تعبیر به سببیت و تعبیر به علیت هم من یادم نیست که در کتاب و سنت واقع شده باشد ، این یک تغییر فلسفی است که در لسان فلاسفه واقع شده است . من در کتاب و سنت یادم نیست که علیت سببیت به این معنا آمده باشد ؛ خلق است ، ظهور است ، تجلی است ، این تعبیرات است .

یک جهت دیگری هم که هست و یک روایتی هم در (مورد) آن هست ؛ قضیه نقطه ((تحت الباء)) است . اما حالا این روایت چطور ، آیا وارد شده باشد یا نه ، شاید شواهد هم بر این باشد که چنین چیزی وارد نشده . لکن روایتی هست از امیر سلام الله علیه که : انا النقطه التی تحت الباء(216) ، اگر این وارد شده باشد ، تعبیرش این است که ((باء)) به معنای ظهور مطلق است ، تعین اول عبارت از مقام ولایت است . ممکن است مقصود امیر علیه السلام این معنا باشد که مقام ولایت ، به معنای واقعی ولایت ، ولایت کلی ، این تعین اول است . اسم : تجلی مطلق است اولین تعین ، ولایت احمدی علوی است . و اگر هم وارده نشده باشد مساءله این طور هست که تجلی مطلق ، تعین اولش عبارت از مرتبه اعلای وجود است ، که مرتبه ولایت مطلقه باشد .

در اسم ، مسائلی هست ، یکی از مسائل این است که اسم ، یک وقت مال مقام ذات است ، که اسم جامعش الله هست ؛ و دیگر اسماء ، ظهور به رحیمیت ، رحمانیت همه از تجلیات اسم اعظم است . الله اسم اعظم است و تجلی اول است . آن وقت یک اسمایی در مقام ذات است و یک اسمایی در مقام تجلیات به اسمیت است ، یکی هم تجلی فعلیست ، که یکی مقام احد (بیت ) گفته می شود ، یکی مقام واحدیت گفته می شود ، یکی مقام مشیت گفته می شود . اصطلاحات این طوری هم دارد و شاید آیات شریفه آخر سوره حشر که سه تا آیه است : هوالله الذی لااله الا هو عالم الغیب والشهاده هوالرحمن الرحیم ، هوالله الذی لااله الاهوالملک القدوس السلام المؤ من المهیمن (العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون ) هوالله الخالق الباری ء المصور . . . (217) (اشاره به این باشد) .

در این احتمال می رود که این در سه آیه وارد شدن و سه جور ذکر کردن ، همین مقامات ثلاثه اسما باشد که اسم در مقام ذات ، مناسب با همان اسمای اولی است که در آیه وارد شده ؛ و اسم به تجلی صفاتی ، مناسب با آن اسمایی است که در آیه دوم واقع شده ؛ و تجلی فعلی هم مناسب با هوالله الخالق الباری ءالمصور . . . است ، که سه جلوه است : جلوه ذات برای ذات ، و جلوه در مقام اسماء و جلوه در مقام ظهور . شاید هوالاءول و الآخر (اول اوست ، آخر هم اوست ) (اشاره به این باشد که ) دیگران اصلا منفیند . هوالاءول و الآخر و الظاهر و الباطن هر چه ظهور است ، اوست ، هموست ، نه این که از اوست : هوالظاهر و هوالباطن ، و هوالاءول و هوالآخر .

مراتب برای جلوه ها هست ، لکن آن طور نیست که جلوه ها از متجلی یک جدایی داشته باشند ، البته تصورش مشکل ، بعد از تصور تصدیقش آسان است . شاید هم الله ، اسم از برای همان تجلی در مقام صفات باشد . آن وقت ، اگر این باشد ، اسم الله (در) ((بسم الله )) اسم ، ظهور از برای آن تجلی به طور جلوه جمعی است ؛ و در عین حالی که ظهور برای جلوه جمعی است ، منافات با دو احتمالی که سابق گفتیم ندارد ، هر دو با این می سازد .

برای این که اینها یک مساءله جدایی نیستند . البته ما باید از همه این مسائل به طور ناقص رد بشویم .

و یک مطلب دیگری هست در همه این مسائل و مباحث و آن این است که یک وقت واقعیات را ما به حسب ادراکاتی که داریم ، حساب می کنیم وضعش چطور است ؛ یک وقت ما از واقعیات به حسب عقل چیزی برداشت می کنیم ؛ و یک وقت مقام شهود و این طور معانی (در کار) است در نظر ما که ادراکاتمان ادراکات عقلی است ، یا به قدم برهان یا شبیه به برهان ، آن چه واقعیت است ، همین است که ما به حسب ادارک عقلیمان واقعایت را این طور ادراک می کنیم ؛ و حتی در نظر آن که ادراکش یک مرتبه بالاتر از این مسائل است ، (این طور است ) که واقعیات همین است که ذات مقدس است و جلوه او . ما هر نحوه هر ادراک بکنیم این است .

واقع مساءله این است که ذات مقدس است و جلوه او ؛ حالا چه تجلی در مقام ذات صفات یا تجلی در مقام فعل ، که همین آیاتی که گاهی (اشاره ) می کنم ، همینها می تواند شاهد باشد ، برای این : هوالاءول و الآخر و الظاهر و الباطن . واقعیت مساءله این طوری است که مقابل ندارد حق تعالی ، یک موجودی مقابل (او) ، مقابل وجود مطلق اصلا معنا ندارد ، یک وقت هم به حسب ادراکات خودمان حساب می کنیم ، که ما خودمان چه ادراک کردیم ، ادراک عقلیمان چیست ، و آیا آن ادراک عقلی را به قلب هم رسانده ایم تا ایمان اسمش باشد ، یا با قدم سیر و اینها هم حرکت کرده ایم تا عرفان و معرفت اسمش باشد ، تا آخر آن جاهایی که بشر می تواند (برسد) .

و اینها قضیه ادراک ما از واقعیات است ، وگرنه واقعیات همان جور است که هست . اصلا به حسب واقع ، غیر حق تعالی چیزی نیست ، هرچه هست اوست . جلوه هم جلوه اوست . نمی توانیم یک مثال منطبق پیدا بکنیم ، ((ظل )) و ((ذی ظل )) ناقص است . شاید نزدیکتر از همه مثالها ، موج دریا باشد ، موج نسبت به دریا . موج از دریا خارج نیست . موج دریاست ؛ نه دریا ، موج دریا . این موجهایی که حاصل می شود ، تصور بکنیم کاءنه به نظر ما می آید که دریا و موج (دو چیزند ، در حالی که ) غیر دریا چیزی نیست ، موج دریا همان دریاست ، عالم یک موجی است . البته مثال باز هم همان طور است که قایل گفته است که : ((خاک بر فرق من و تمثیل من )) ، مثال ندارد .

ما به حسب ادراکاتمان که می خواهیم در این مساءله وارد بشویم یک مرتبه تصورات کلی این مسائل است : اسم ذات ، اسم صفات ، اسم افعال ، مقام کذا ، که همان مفاهیم است ، یک ادراک مفهومی است . مرتبه دیگر این است که ما این مفاهیمی (را) که ادراک می کنیم ، با قدم برهان ثابت بکنیم که واقعیت این طور است . همین معنایی که گفته شد که همه ذات است و جلوه او ، چیز دیگر نیست ، همین معنا را وقتی که بخواهند برهان بر آن اقامه کنند ، گفته می شود که صرف الوجود ، (218) وجود مطلق ، وجودی که هیچ (قیدی ندارد) نه این که وجود کذا ، صرف وجود ، وجود مطلق : ((تو وجود مطلق و هستی ما(219))) ، برهان که می خواهند اقامه کنند ، می گویند : وجود اگر چنانچه

برهان که می خواهند اقامه کنند ، می گویند : وجود اگر چنانچه یک حدی داشته باشد یک نقصی داشته باشد ، این وجود مطلق نیست ، وجود مطلق آن است که هیچ تعینی ندارد ، هیچ نقصی در آن نیست ؛ وقتی که بنا شد که نقصی ، تعینی در آن نباشد ، همان وجود مطلق ، تمام وجود است ، ((تمام )) هم باز ناقص است . یعنی نمی شود فاقد یک حیثیتی باشد ؛ تمام اوصاف بطور مطلق ، نه بطور متعین ، نه یک رحمانیت متعین ، نه یک رحیمیت متعین ، نه یک الوهیت متعین ، (در او هست ) .

وقتی او نور مطلق شد ، وجود بلاتعین شد ، باید جامع همه کمالات باشد ؛ برای این که (با) فقد هر کمالی ، تعین می آمد . اگر چنانچه در مقام ذات ربوبیت یک نقطه نقص باشد ، یک نقطه وجود نباشد ، این از اطلاق بیرون می آید ، ناقص می شود ؛ ناقص شد ، ممکن است نمی شود واجب باشد ، واجب ، کمال مطلق است جمال مطلق است . از این جهت ، وقتی الله را به حساب بیاوریم با این قدم ناقص برهانی ، الله اسم از برای همان ذات مطلق است که همه جلوه ها را دارد . جامع همه اسما و صفات است ، جامع همه کمالات است ، کمال مطلق است ، کمال بی تعین است . کمال مطلق و کمال بی تعین نمی شود فاقد یک چیزی باشد ، فاقد یک چیزی نمی تواند باشد ؛ اگر فاقد باشد ، کمال مطلق نیست ، اگر فاقد باشد ممکن است . ممکن همان است که ناقص است ؛ موجود ناقص ممکن است ولو به هر مرتبه ای از کمال برسد ، همین که از مرتبه اطلاق بیرون آمد امکان است وجود مطلق واجد همه چیز است ، واجد همه کمالات است .

برهان می گوید : صرف الوجود کل الاشیاء ، و لیس بشی ء منها (220) همه چیز است لکن نه به تعینات ، همه وجود را واجد است نه به طور تعین ، به طور کمال مطلق . وقتی که واقعیت را ما بخواهیم حساب بکنیم ، چون اسما جدا نیستند ، اسما هم همان اسمای ذات است که جدا نیستند ، و همان خصوصیاتی که در الله هست ، در رحمان هم هست ، رحمان هم وقتی کمال مطلق شد ، رحمت مطلق هم واجد همه کمالات وجود است ، والا او مطلق نمی شود : قل ادعواالله اءوادعواالرحمان اءیا ماتدعوا فله الاءسماء الحسنی (221) چه الله را و چه رحمان را و چه رحیم را و چه سایر اسما را (هر کدام را بخوانید اسمای حسنی هستند . تمام اسمای حسنی در تمام صفات حق تعالی هست ، و چون به طور مطلق است ، این طور نیست که حدودی درکار مثل اسمایی که ما می گذاریم روی یک چیزی با اعتبارات مختلف ، نور ، ظهور ، نور و ظهور این طور نیست که به کی جهت نور باشد به یک جهت ظهور باشد ؛ ظهور هم عین نور است نور هم عین ظهور .

البته باز مثال ناقص است ؛ وجود مطلق کمال است ، کمال مطلق همه چیز است به صورت مطلق ، همه اوصاف است به طور اطلاق ، به طوری که هیچ نمی توانیم از آن جدایی فرض کنیم .

این به حسب قدم برهان است که برهان این طور می گوید . می گویند یکی از عرفا هم گفته است که من هر جا با (قدم مشاهده ) رفتم این کور هم با عصا آمد(222) . مقصودش از کور ابوعلی بوده ، شیخ الرئیس بوده . مقصودش این است که آنهایی که من یافتم ، او ادراک برهانی کرده (است ) ؛ او کور است ولی عصا زده ، عصای برهان زده و آمده (است ) آن جایی که من به قدم مشاهده رسیده ام ادعا این است ، به قدم عرفان ، به قدم مشاهده به آن جا رسیده ام ، هرجا رفته ام دیدم این کور هم با عصا آمده است و می گویند مقصودش از کور ابوعلی است . اصحاب برهان همان است که او می گوید ، همان کورها هستیم . آنها هم که اصحاب برهانند همان کورها هستند ؛ وقتی مشاهده نباشد ، کور است .

آن وقت بعد از این که مسائل را که توحید مطلق ، وحدت مطلق ، این مسائل را وقتی به طور برهانی ثابت کردیم ، و ثابت کردیم که مبداء وجود ، کمال مطلق است ، باز برهان است و محجوبیت پشت دیوار برهان . با کوشش اگر به قلب رسید ، آن وقت قلب ما این معنا را می یابد که صرف الوجود ، کل الشی ء این را قلب ادراک می کند . قلب مثل یک طفلی می ماند که یاد کلمه ، کلمه چیزی را دهانش گذاشت ؛ و باید آن کسی که به برهان ، مسائل را ادراک عقلی کرده است به قلبش به طور هجی کردن برساند ، با تکرار ، با مجاهده و امثال ذلک . این به قلب که رسید ، (وقتی ) قلب این معنا را یافت که صرف الوجود کل الکمال این ایمان (است ) . این ادراک عقلی بود ، قلبش هم تصوراتی از مفاهیم بود ، برهان که قائم شد ادراک عقلی بود ؛ و به قلب که رسید ، همان معنای برهانی وقتی که به قلب رسید ، همان که با برهان یافته است ، عقل یافته است ، آن را قرائت کرد به قلب ، و به قلب تعلیم کرد و تکرار کرد ، و با ریاضات رساند به قلب ، قلب ایمان می آورد به این که لیس فی الدار غیره دیار . (223) لکن باز ، این مرتبه ایمان است . حتی مرتبه لیطمئن قلبی (224) هم غیر آن مسائلی است که انبیا داشتند . این مرتبه ای است و قدم مشاهده فوق اینهاست ؛ که مشاهده جمال حق تعالی : تجلی ربه للجبل برای موسی تجلی کرده است . میقاتی که برای حضرت موسی بوده است ، اول سی روز و بعد چهل روز و بعد هم آن مسائلی که واقع شده است . بعد از آن که از منازل شعیب پدر زنش بیرون آمد و با بچه هایش راه افتاد به عایله اش می گوید : انی آنست نارا . این نار را که ادراک کرده بود ، بچه هایش و زنش اصلا نمی دیدند . (گفت ) : بروم آن جا لعلی آتیکم منها بقبس (225) : (شاید) از این نار یک جلوه ای بیاورم وقتی که نزدیک شد ، ندا آمد اننی اءنا الله همان ناری که در شجر بود ، از او ندا آمد اننی اءناالله . قدم مشاهده یعنی آن که آن کور با عصا رفت و آن عارف به قلبش رساند موسی مشاهده کرد .

اینها حرفهایی است که ما می گوییم و شما هم می شنوید ولکن مسائل فوق اینهاست . اننی اءنا الله نوری که در شجر بود ، آن نور را کسی نمی توانست ببیند ، به جز خود حضرت موسی کسی نمی توانست ببیند ، چنان که وحیی که وارد می شده به رسول الله کسی نمی توانست بفهمد چیست وحی چیست .

و اصل وحی چیست ؟ و قرآن که نازل می شود به قلب رسول الله ، چطور همه اش یک دفعه نازل می شود به قلب رسول الله قرآن اگر همین است که سی جزو این طوری که نمی شود یک دفعه وارد بشود به قلب ، آن هم این قلبهای معمولی . (لکن ) قلب یک باب دیگر است و قرآن یک حقیقتی است ، و این هم به قلب وارد می شود .

قرآن سر است ، سر سر است ، سر مستسر به سر است ، سر مقنع به سر است ، (226) و باید تنزل کند ، بیاید پایین ، تا این که برسد به این مراتب نازله . حتی به قلب وارد می شد بعد هم از آن جا باید نازل بشود تا برسد به آن جایی که دیگران هم بفهمند . چنانچه انسان هم این طوری است ، انسان هم سر و سر سر است . ما یک ظاهری از انسان می بینیم عبارت از همین حیوانی که هست . همین حیوان است (و) هیچ چیزی غیر از حیوان نیست ؛ حیوانی بدتر از سایر حیوانات . لکن حیوانی است که این خاصیت را دارد : می شود برسد به انسانیت ، و به مراتب کمال و کمال مطلق ؛ تا آنچه که در وهم ما نیاید آن شود ، (227) . . . پس عدم گردد . آن مراتب همه اش سر است ، ظاهر همین است در همین عالم طبیعت هم از سر یک مساءله ای هست ، و آن این است که ما جواهر را نمی توانیم ادراک کنیم از اجسام هر چه را ما ادراک می کنیم اعراض است . چشممان این رنگ و این ظواهر را می بیند ، گوشمان صدا را می شنود ، ذایقه مان مزه را ادراک می کند ، دستمان لمس می کند یک ظاهری را ؛ همه اعراض هستند ، این جسم کجاست ؟ وقتی هم (کسی ) می خواهد تعریف کند(مثلا می گوید : ) ((آن عرض و عمق و طول دارد)) ، عرض و عمق و طول هم از اعراض است ، ((آن که ثقل دارد)) آن هم از اعراض است ؛ ((آن که جاذبه دارد)) آن هم از اعراض است . هرچه را بخواهید تعریف بکنید با اوصاف و اعراض تعریف می کنید ، پس خود جسم کجاست ؟ خود جسم هم سر است ، ظل همان سر است ، ظل همان احدیت است که اسماء و صفات آن برای ما معلوم می شود ، والا خود عالم ، غیب است ، اسماء و صفاتش پیداست . ((غیب )) و ((شهادت )) هم شاید یک مرتبه اش همین معنا باشد که همین عالم طبیعت ، غیب و شهادت دارد ، غیبش آن است که ما از غایب است ، ما هیچ نمی توانیم ادراکش بکنیم ؛ (و شهادتش آن است که ما ادارک می کنیم ) شما هر قدر بخواهید تعریف بکنید چیزی را ، دایم به اوصاف و به اسما و به آثار و به امثال آن تعریف می کنید . ادراک بشر از آن چیزی که ظل سر مطلق است ناقص است ، مگر آن کسی که با قدم ولایت به آن جا رسیده باشد که تجلی حق تعالی ، به همه ابعادش ، در قلبش شده باشد و این سر در همه چیز هست یعنی غیب و شهادت در همه جا سرایت می کند .

یک وقت هم گفته می شود : ((عالم غیب )) ، ((عالم ملائکه الله )) ، ((عالم عقول )) از این تعبیرات . خود آنها هم سر ظاهر دارند ، ظهور و بطون است ؛ والظاهر و الباطن هم همین است در همان چیزی که ظهور کرده ، بطون هم هست ؛ در همان بطون هم یک ظهوری هست . بنابراین تمام اسمای حق تعالی ، همه اسما واجد همه مراتب وجودند ؛ هر اسمی تمام اسماست . این طور نیست که ((رحمان )) یک صفتی یا یک اسمی باشد ؛ ((رحیم )) یک اسم مقابل باشد ، ((منتقم )) یک اسمی باشد . اگر آنها از اسماء باشند ، تمامشان دارای همه چیز (هستند) اءیا ما تدعوا فله الاءسماء الحسنی ، تمام اسمای حسنی ، برای ((رحمان )) هست ، برای ((رحیم )) هم هست ، برای ((قیوم )) هم هست . این طور نیست که این اسماء یکی حکایت از یک چیزی بکند ، آن (دیگری ) حکایت از یک چیز دیگر بکند . اگر بنا باشد ، دو باشد ، باید رحمان حکایت از حیثیتی ، که آن حیثیت در ذات حق تعالی غیر (از) یک حیثیت دیگری باشد . آن وقت (لازم می آید) حق تعالی مجمع حیثیات باشد ، این در وجود مطلق محال است ، حیثیت و حیثیت نیست . وجود مطلق ، به همان وجود مطلقش رحمان است ، به همان وجود مطلقش رحیم است ، به تمام ذات نور است ، به تمام ذات الله است .

این طور نیست که رحیمیتش یک چیزی باشد ، و رحمانیتش یک چیز دیگری باشد . اینهایی که با قدم معرفت می روند بالا ، تا برسند به آن جایی که ذات بتمامه – البته نه این که ذات ، بلکه جلوه ذات – در قلبشان جلوه میکند . نه در این قلب ، آن قلبی که قرآن در آن وارد می شود ، آن قلبی که مبداء وحی است ، آن قلبی که جبرئیل را متنزل می کند . در آن جلوه ای که می شود ، یک جلوه ای است که تمام جلوه ها را دارد ، هم خودش اسم اعظم است ، هم تجلی که جلوه اسم اعظم . اسم اعظم خود اوست نحن الاءسماء الحسنی (228) ، و اسم اعظم خود رسول الله است ، اعظم اسماست در مقام تجلی .

بنابراین ، آنچه که امشب صحبت شد ، یکی قضیه سببیت بود ، که نباید ما مثل (دیگر) سببیت ها حسابش کنیم و مثالش (را) هم نمی توانیم پیدا کنیم الا بعضی مثالهای دوردست و یکی هم ((نقطه تحت الباء)) (بود)- اگر وارد شده باشد یک چنین تعبیری – که عرض کردیم . یکی هم مراتب اسم بود : اسم ذات ، اسم در مقام صفات ، اسم در مقام تجلی فعلی ، تجلی ذات بر ذات ، تجلی ذات بر صفات ، تجلی ذات بر موجودات ، نه این که تجلی بر موجودات تجلی ای که وقتی ما بخواهیم تعبیرش کنیم ، می گوییم : وجودات ما . همان یک تجلی است ، یک نوری که در آیینه های متکثر (منعکس می شود) مثال دوردستی است ؛ صد تا آینه را این جا بگذارید ، و نور شمس یا شی ء دیگری در آن منعکس می شود ، به یک اعتبار می گویید : صد تا نور است ؛ نور آینه همان نور است ، منتها محدود است ، صدتاست ، لکن همان نور است ، همان جلوه شمس است ، نور شمس است در صد تا آینه پیدا شده . عرض کردم مثال دوردست است . جلوه حق تعالی است در این تعیناتی که هست . تعینات ، نه یک تعینی باشد و یک نوری ، نور وقتی جلوه فعلی بکند ، تعینات لازمه اش است . آن وقت ممکن است اسم (در) بسم الله الرحمن الرحیم اسم مقام ذات باشد ، و ((لله )) جلوه ذات به تمام جلوه (باشد ، یعنی ) ((اسم )) اسم همین جلوه ، جلوه جامع (و) ((رحمن )) و ((رحیم )) هم جلوه همین جلوه جامع (باشد) نه به این معنا که رحمانش یک چیزی (باشد و) رحیمش یک چیز دیگر . الله و رحمان و رحیم مثل این است که هر سه تا اسم را برای یک شی ء بگذارید ، همه یک جلوه است ، به تمام ذات الله است ، به تمام ذات رحمان است ، به تمام ذات رحیم است و غیر از این امکان ندارد ؛ اگر غیر از این باشد محدود می شود ، ممکن می شود .

و روی آن ترتیبی هم که عرض کردیم که متعلق باشد به حمد ، باز اسم جامع ظهور ((الله )) که بذاته رحمان و رحیم هم هست ، تمام حمدها برای او واقع می شود یا حمد مطلق ، دو احتمالی بود که در آن جا (ذکر شد) : و همین طور اگر اسم را ، الله را ، جلوه جامع در مقام صفات حساب کنیم ، اسم جلوه جامع در مقام صفات ، آن مشیت مطلقه است ، و به او همه چیز واقع می شود ، به اسم ((الله )) (و اگر) الله را جلوه جامع در مقام فعل حساب بکنیم ، اسمش همان حقیقت است (در) مقام ظهور ، مثل رحمان و رحیم گفتن برای الله و ای احتمالات هر کدامش (را) وقتی در این آیه مقایسه بکنیم هر کدام یک طرز خاصی می شود .

بنابراین حالا ما اسم ((الله )) را که اسم جامع است و مقام ذات هست و مقام صفات هست و مقام تجلی به فعل هست در آیه شریفه عرض کردیم ؛ و از اسم و از الله ، و از با و از نقطه گذشتیم . آن وقت راجع به رحمان و رحیم هم مسائلی هست ، و البته همه مسائل کوتاه است ، کوتاه – کوتاه ما باید از آن رد بشویم و امیدواریم که باورمان بیاید که باید چنین مسائلی باشد . این (را) بعضی از قلوب اصلا انکار می کنند ؛ این قلبی که بعضی اشخاص دارند ، همه مسائل معارف را انکار می کند . آن که در منزل حیوان است ، نمی تواند اصلش باورش بیاید که ماورای این مقام حیوانی یک چیز دیگر هست ، اصلا باورش نمی آید و ما باید باورمان بیاید این معنا . این ، اول مرتبه ای است که انسان به خودش یک حرکتی می خواهد بدهد ؛ اول این است که انکار نکند . آدم هر چه را ندانست انکار نکند ؛ ظاهرا شیخ الرئیس (229) است که می گوید : ((آن کسی که بدون برهان یک چیزی را انکار کند ، از فطرات انسان خارج است )) .

همان طور که اثبات یک چیزی محتاج به برهان است ، اگر گفتیم : ((نه )) آن هم برهان می خواهد یک وقت می گویی : ((نمی دانم )) یک وقت انکار می کنی . قلوبی هست که اینها جحود دارند ، اصلا وضع قلبشان جوری شده است که انکاری هستند ، همه چیز را انکار می کنند ، از باب این که نمی توانند ادراک کنند و از فطرت انسان هم خارج شده اند ، که انسان باید یک چیزی را اگر قبول می کند ، با برهان قبول بکند و اگر رد هم می کند ، به برهان رد بکند ، والا باید بگوید : ((خوب ، من نمی دانم )) ، ((ممکن است باشد)) ((کل ماقرع سمعک )) این را احتمال بده صحیح باشد : ((ذره فی بقعه (230) الامکان )) . (بگو) این که ممکن است احتمال دارد باشد ، یا نباشد ؛ اما انکار چرا؟ ما که دستمان به ماورای این عالم نمی رسد ، آن قدر که از این عالم معلوم شده ، یک چیز ناقصی معلوم شده (از) همه این مسائل بعدها مسائل دیگر پیدا می شود ؛ صدسال پیش از این ، این عالم چقدر مجهول بود؟ چقدر مجهولات در آن بود؟ حالا این مجهولات پیدا شده و بعدها هم پیدا می شود ؛ ما که همین عالم طبیعت را نتوانسته ایم ادراک کنیم ، و بشر نتوانسته ادراک کند ، چرا انکار کند آن چیزی که پیش اولیا هست این قلب ، قلب انکری یک قلبی است که دیگر از ورود حقایق و ورود انوار بکلی محروم است ؛ از این جهت آن را که آنها می گویند ، می گوید : ((می بافند)) خوب او در قلبش این است که این بافندگی است قرآن هم اینها را دارد ، آن را نمی تواند بگوید ، البته نمی گوید هم ، اما همین حقایقی که او اسمش را بافندگی می گذارد ، همان است که قرآن و سنت دارد ، چرا باید انکار کند آدم .

این یک مرتبه کفر است – البته نه کفر شرعی – یک مرتبه کفر این است که انسان چیزی را که پیش او مجهول است انکار بکند . همه مصیبتهای بشر هم از این است که واقعیات را (که ) نمی تواند ادراک کند ، جحود می کند ؛ نمی تواند برسد به آن که اولیای خدا رسیده اند ، جحود می کند . کفر جحودی بدترین اقسام کفر است . باید اول قدم این باشد که چیزی را که واقع شده است ، و در کتاب و سنت هست ، اولیا هم می گویند ، عرفا هم به اندازه ادراکشان می گویند ، فلاسفه همه به اندازه ادراکشان می گویند ، انسان جحود نکند و ادراک (نکرده ) نگوید خبری نیست و آن مردک که می گوید : تا من خدا را زیر این چاقویی که دارم تشریح می کنم نیابم ، اعتقاد (پیدا) نمی کنم ، یک چنین قلب ، جحودی است که خدا را هم می خواهد زیر کارد تشریح ببیند .

اول مرتبه این است که ما آن چیزی (را) که انبیا و اولیا و دیگران گفته اند انکارش نکنیم ؛ و اگر چنانچه انکار بکنیم دیگر نمی توانیم قدم دوم را برداریم ، همین انکار نمی گذارد . آدمی که منکر است که یک چیز دیگری هم غیر از این هست اصلا دنبالش نمی رود(اگر) بخواهد انسان راه بیفتد از این ظلمتکده ، اول این است که احتمال بدهد که اینها صحیح است ، انکار نکند که پشت دیوار انکار تا آخر بماند . بخواهد از خدا که یک راهی برایش باز بکند ، راهها را باید او باز کند ، از خدا بخواهد که یک راهی به آن جایی که باید برسد باز بکند وقتی انکار نکرد و از خدا هم خواست که یک راهی باز بشود ، کم کم باز می شود ، خدا محرومش نمی کند .

و من امیدوارم که ما از این حد بیرون برویم و انکار نکنیم ، کتاب و سنت را انکار نکنیم . (گاهی فردی ) در عین حالی که قائل به کتاب و سنت است ، آن که در کتاب و سنت واره شده ، عقلش نمی رسد منتها آن جا نمی گوید : ((این نیست )) (اما) وقتی یک نفر دیگری می گوید ، آن بیچاره را گیرمی آورد ، می گوید ((چرت و پرت می گویی ))! همینهایی است که در کتاب و سنت است ، آن جا را نمی گوید ، از باب این که او می گوید خودم نمی دانم ، اما وقتی به لسان یک نفر دیگر وارد می شود ، آن جا را می گوید ((چرت و پرت )) .

و این (انکار) آدم را محروم می کند از خیلی مسائل از آن راه که باید انسان در آن واقع بشود و باید حالا راه بیفتد ، انسان را محروم می کند این سد راه می شود که نگذارد به این راه وارد بشود و ین را من عرض می کنم به همه که چیزهایی که اولیا یافتند ، احتمال بدهید درست باشد . ممکن است یک کسی در بین مردم باشد که صریحا هم نگوید ممکن است ؛ اما این که انسان انکار کند ، بگوید : ((نه ! مسائل این نیست ، اصلا این حرفها همه چرت و پرت است )) ، این آدم دیگر موفق نمی شود ، به این که راه بیفتد بخواهد موفق بشود باید این جحود را بردارد از قلبش .

و من امیدوارم که ما این حجاب جحود را از قلبهایمان برداریم و از خدای تبارک و تعالی بخواهیم که ما را آشنا کند با لسان قرآن ، زبان قرآن یک زبان خاصی است ، ما آشنا بشویم به آن زبانی که با آن زبان قرآن ، وارد شده است . قرآن مثل انسان می ماند ، که یک موجودی است (که ) همه چیز دارد ، منتها مثل یک انسان بالفعل می ماند قرن یک سفره ای است که خدا پهن کرده برای همه بشر ، یک سفره پهنی است ، هر که به اندازه اشتهایش از آن می تواند استفاده کند ؛ اگر مریض نباشد که بی اشتها بشود . امراض قلبیه باشد ، از قرآن استفاده می کند (قرآن ) یک سفره پهنی است که همه از آن استفاده می کنند ؛ مثل این دنیا که هم یک سفره پهنی است که همه استفاده می کنند : یکی علفش را از آن استفاده می کند ، یکی میوه را از آن استفاده می کند ، یکی مسائل دیگر را استفاده می کند . از همین دنیا ، هر یک یکطور استفاده دارد ، انسان یک طور استفاده دارد ، حیوان یک طور ، انسان در مقام حیوانیت یک طور ، (و) هرچه بالاتر برود از این سفره پهن الهی که عبارت از وجود است ، (بیشتر) استفاده می کند . قرآن هم این طوری است ، یک سفره پهنی است برای همه ، هرکس به اندازه آن اشتهایی که دارد و آن راهی که پیدا بکند به قرآن ، استفاده می کند . استفاده اعلایش را آن می برد که برایش نازل شده : انما یعرف القرآن من خوطب به (231) . آن استفاده اعلا مال اوست ، لکن نباید ما ماءیوس بشویم ، باید ما هم از این سفره بهره ای برداریم ، و اولش این است که خیال نکنیم که غیر از این مسائل طبیعی چیز دیگری نیست در کار ، و قرآن آمده است برای این که مسائل اجتماعی را بگوید و مسائل طبیعی را بگوید برای زندگی آمده ، زندگی دنیا . این انکار همه نبوات است ، قرآن آمده است که انسان را انسان کند ، و همه اینها وسیله است برای همان یک مطلب .

تمام عبادات وسیله است ، تمام ادعیه وسیله است ، همه وسیله ای برای این است که انسان این لبابش ظاهر بشود . آن که بالقوه است و لب انسان است به فعلیت برسد و انسان بشود آدم . انسان بالقوه بشود یک انسان بالفعل ، انسان طبیعی بشود یک انسان الهی که همه چیزش الهی باشد . هرچه میبیند حق ببیند . انبیا هم برای همین آمده اند . انبیا نیامده اند حکومت درست کنند ، حکومت را می خواهند چه کنند؟ این هم هست ، اما نه این است که انبیا آمده اند که دنیا را اداره کنند ، حیوانات هم دنیا دارند ، کار خودشان را اداره می کنند . البته بسط عدالت همان بسط صفت حق تعالی است برای اشخاصی که چشم دارند . بسط عدالت هم می دهند ، عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست ، حکومت هم تاءسیس می کنند ، حکومتی که حکومت عادله باشد ، لکن مقصد این نیست ، اینها همه وسیله است که انسان برسد به یک مرتبه دیگری که برای آن انبیاء آمده اند .

ان شاءالله خداوند ما را تاءیید کند برای همه چیز .

این مطلب را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید ...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌نویسید.

اطلاع از
avatar
wpDiscuz